چشم براه توام لیلا یمن
ليلا ی من سلام
بي مقدمه .! شب كه به صبح اقتدا مي كند اين منم كه در هياهوي بودنت اشك خاطره مي ريزم ...
گوش كن
صدای گام های باران را می شنوی؟
اینجا، بارش باران در مرداد ماه قدری عجیب به نظر می رسد
....نگفته بودم که پاییز امسال زودتر از همیشه آغاز شده است؟
می شنوی که آسمان چگونه با من همدردی می کند؟
می بینی که چگونه پابه پای من می گرید؟
امشب ابرها هم مجنون شده اند.
امشب تمامی هستی بر دلتنگی من دل می سوزاند.
واژه هایم امشب سر نالیدن ندارند، غم نبودنت آنقدر بر دلم سنگینی می کند که در هیچ کلامی یارای بیان این همه رنج را نمی بینم.
آری، بگذار قدری سکوت کنم که سخنی نمی یابم برای شرح اندوهم
امشب اندکی سر بر آسمان بلند کن و گوش بسپار به نوای هق هق ابرها
می شنوی که قلب آسمان چگونه به درد آمده از بغض فروخورده ی ستاره ای مجنون؟!
بگذار باز هم سکوت کنم که خوب می دانم تو نیز همچون من سال هاست که عادت کرده ای اینگونه بی واژه سخن بگویی و من حتی دلتنگ گوش سپردن به نوای نفس های تو هستم در آن سکوت همیشگی ات
بیا امشب را تا سحر سکوت کنیم ... بگذار اشک های ما و آسمان واژه ساز شوند.
تو نیستی! و من با رویای تو به زیر باران می روم ... بدون چتر !
... نه برای اینکه اشک هایم را در میان قطرات باران گم کنم
نه! دیگر نیازی نمی بینم که این دانه های اشک را از نگاه آدمیان پنهان سازم
دیگر عادت کرده ام که دیوانه خطاب شوم ...عادت کرده ام که در پاسخ حماقتشان هیچ نگویم.
بگذار همه ببینند این هم آغوشی شگفت را
بگذار ببینند که چگونه اشک های من و آسمان در هم می پیچند و یکی می شوند ... بسان روح من و تو
آری ، شاید هرگز یکسان نباشیم؛
اما یگانه خواهیم شد
همچون دو قطره ی باران
گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
ليلا سلام ! باز همان ملال هميشگي تو به سراغم امده اين بار فقط قطعه كو چك
برايت مي نويسم چون بغضم بيش ازاين امان نمي دهد
گفتند که عشق را به بهای از دست دادن معشوق بیاموز
گفتند عادت می شود این با تو بودن ها
تو نبودی و من چشم به راه آمدنت پناه بردم به سکوت و با یاد تو غرق جنون شدم
و چقدر منطقی گفتند که اگر باشی و اگر بیایی از اوج عشق به دوست داشتن می افتیم و شاید پایین تر از آن؛ چیزی شبیه وابستگی و علاقه ای سطحی!
اما چه می فهمید عقلی که کشته ی عشق نبود؟
چه می دانست از این نبودن ها دلی که هرگز دلتنگ نشد؟
چگونه می توانست بینا باشد چشمی که هرگز بر انتظار نگریسته بود؟
و من تنها پاسخم این بود که جدایی نیز عادت خواهد شد اگر عشقی نباشد ، مثل با تو بودن!
گفتم که تنها عشق در هم می شکند این حصار عادت را و اگر احساسی دستخوش رکود شود شایسته نیست که عشق بنامیمش
گفتم که نمی خواهم عادت کنم به این نبودن ها، به این ندیدن ها و نزیستن ها
و چشم بر آسمان عاجزانه فریاد برآوردم : "خدای من! مگذار که مرگ عادتم شود."
و خداوند درآن سکوت مملؤ از آرامشش با لبخندی که زیبایی اش تنها در دل می گنجد در دستانی که ملتمسانه بر آسمان آبی اش بلند بود نشانه و پاسخی از جنس یک شبدر گذاشت ... شبدر آرزویی با 4 پر !
شاید برای اینکه به یادبیاورم قدری عادت کرده ام به نبودنت،تاشاید این عادتهارا پس زنم و در دل آرزو کنم تورا
می اندیشم که اگر نبودی ، اگر نیامدی، تنها به خواست من بود، شاید هرگز اینچنین تمام وسعت قلبم را برای خواستنت با خود نداشتم
شاید عقل با تردید هایش دریغ کرده بود از من تمامی نیازم را
و خداوند به من آموخت که چگونه بی نیازم می کند اگر با تمام قلبم نیازمند شوم
شاید هرگز تورا اینچنین نخواسته بودم در تنهایی ام که نیامدی
عزیزکم! ببخش مرا به خاطر این همه کوتاهی
اینک باز هم هستی پس از این همه نبودن و باز محرومم از لمس دستانت در پس این فاصله ها
سال هاست که اشک هایم رادر گلو بسان بغض ساده و بی بهانه ی یک کودک نهفته ام و سال هاست که چشمانم در حسرت باریدن اند بر شانه ای که هیچ گاه سر بر آن آرام نگرفت مگر در رؤیای با تو بودنم
باز هم هستی
هستی اما شبیه نبودن هایت
پس کی می گشاید این عقده های نشکفته ام که پرا ست از حسرت زیستنت؟
می بینی؟
هستی و باز سرشارم از اشتیاق بوسه ای که هیچگاه بر لبانت ننشست و در آرزوی باریدن بغض فروخورده ای که هیچ گاه نشکست بر شانه هایی که بارها گفته بودی پناه تنهایی ام خواهند شد
و اما من، باز هم با توام در خیال مجنونم ... با توام در نبودنت و این نبودن ها را شبیه بودنت می زیم
بااین همه بگذار کمی چشم بگشایم مبادا که پای بیرون گذاشته باشم از مرز باریک میان جنون و حماقت
آری ، بگذار اینبار در رویای جنونم باور کنم که نیستی!
باور کنم که چیزی بیش از این می خواهم
باور کنم که عشق قناعت نمی شناسد
اینبار نیازمند چیزی بیش از این ها خواهم شد
من همه ی بودنت را آرزو کرده ام
خداوندا! مگر نه اینکه بی نیازی ام تنها در دستان تو می گنجد؟
می بینی؟ اینک این چشم ها سرشارند از نیاز عاشقی !
مگذار که بر جنون نبودنش عادت کنم !
مگذار.....