رفتى؟ به سلامت

رفتى؟ به سلامت

كفش هايت را بردار و برو... جاى پايت هفت پشت

آ نطرف تر از نم باران جا مانده. حتى يادم نمى آيد

چقدر به لبا سهايت مى آمدى... همان روزهايى كه

حرف هايت را تحويل مى گرفتم و مى گذاشتم لاى

كتاب هايم، همان وقت ها كه سفسطه مى بافتى و

دست هايت را ميانشان گره مى زدى، من همان جا تو

را جا گذاشتم. تو يادت نمى آيد اما مرا كه مى شكستى

دوباره بلند مى شدم، انگشتانت را مى گذاشتم بين

كاغذهايم، نگاهت را مى دوختم به آيينه و تو هر روز

بيشتر عاشق خودت مى شدى.

خودكارهايت را بردار و برو... كلمه هايت ديگر هيچ

آبى را گرم نمى كند تا دستم را بگيرى و بچرخانى ميان

مُضحكىِ سرنوشتم. حتى يادت نمى آيد من چقدر پشت

پرده حر فهايم را مى زدم تا تو به خودت نگيرى. من بلد

نبودم مثل تو ساعتم را روبه روى مهتاب كوك كنم تا يادم

نرود گاهى بايد زنگ زد و شبيه بچه ها فرار كرد.

خيالت را بردار و برو... من خيس يك مشت بارانم

براى هيچ كدام از قطر ه هايش تعريف نشده. « چتر » كه

حتى يادم نمى آيد از كدام دلدادگى برگشتم كه بازى را

بردى. من تو را هما نجايى كه تمام شدى جا گذاشتم...

لطفاً ديگر براى خوا ب هايم نامه ننويس.

ليلا : براي هميشه بدورد

گاهی دلخوریها انقدر عمیق می شوند که حتی من غرغرو هم ترجیح می دهم حرفی برای گفتن و شنیدن حتی نداشته باشم ..... روزهای زیادی می گذرد و شاید روزهای زیادی نیست .... برای من و تو دیروزها اما این همه روز خیلی بود .... حالا دیگر خیلی ... مفهومی ندارد ... برای تو و برای من شاید .... با این حال ... امروز را خواستم به تو بنویسم .... به تو از همان ناگهانی که شدی ... از همان ناگهان که بدون اینکه بازاری یا خریداری باشد دست به داد و ستد زدی .... کاش کمی گران تر مرا حراج می کردی .... اما انگار دروغ است که دوست هرچه قدیمی تر می شود .....

این روزها یک چراغ لیزر برداشته ای و هراز چند گاهی نورش را به چشمان من می اندازی و تا می آیم ببینمت رفته ای ... من می مانم و یک درد ..... که مثل خیلی از دردها آن را پذیرفته ام ... اما حتی در کتابهایمان نوشته بودند ... گیرنده ی درد تنها گیرنده ایست که عادت نمی کند ....

واقعا معنی پیامک هایت را نمی فهمم ...جدا نمی فهمم .... معنیشان این است که هنوز کمی ... تنها کمی جایم خالیست؟ یا مهر تاکیدی است بر همه ی روزهایی که گذشت.....

می دانم که بین من و اطرافیانم همیشه تفاوت زیادی وجود داشته .. نه از آن جهت که من برترم یا کمتر ... بلکه از آن جهت که هوش اجتماعی من اغلب پایین بوده در کنار یک خوش بینی که بازهم نشئت گرفته از همان سطح هوش است .... اما آنقدر پایین نبود که تا این حد گیج شوم .... داستان تو با من معمای تلخ و سختی بود .... و هنوز هست ... یک قلم موی بزرگ بزرگ برداشته ام و صورت مسئله ای را که از سه کلمه سخت دوستی من و تو تشکیل شده سیاه می کنم اما پاک نمی شود.. قلم موست دیگر.. رنگی را بر رنگی دیگر می ریزد و جای هیچ چیز را پاک نمی کند ....

این روزها روزهای بدی نیست ... خدا را شکر برای تو هم همین طور است .... مطمئنم و خوشحالم که برای تو روزهای بهتری است ....همه چیز  همانطور که می خواستی پیش رفته است... من هم مثل همیشه برای رسیدن تو کم نگذاشتم ... حضورم را در لحظه های تو به هیچ رساندم ... همانطور که پیدا و پنهان از ما می خواستید!

تنها انگار یک احساس وظیفه ..تکلیف ..چه می دانم همین چیزهایی که تو به علت هوش اجتماعی بالاترت بهتر از من می دانی ... هر از چند گاهی کلافه ات می کند ... واضح تر این است انجام این وظیفه ای که خود برای خودت تعریف کرده ای به شدت سخت است برایت .....  تو هیچ بدهی از نظر من به من نداری نازنین دیروز من ... هیچ وظیفه ای .... تنها می ماند همان بخش اجتماعی اش که حتم داشته باش من حافظ آن بخش هستم که به عهده ی من است .... وظیفه تو نسبت به من .. خوشبخت بودن است ... لطفا خیلی خوشبخت باش ....

با تمام واژه هایی که رفت ... به قول حافظ: هنوز هم گر سر صلح است باز آی کزان مقبول تر باشی که بودی

اگر نامهربان بوديم رفتيم


بي تو دلتنگم وباتو بي قرار


می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...

بیش از عشق بر تو عاشقم

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم

می خواهم خیال تورا راحت کنم .!

لیلا                        

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای  نامه هايم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها، غصه ها
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! لیلا

 

این بارچندم است؟

ازچشم هایت بپرس این بارچندم است که برحال روزم می خندند؟ این بارچندم است که درحوالی نگاهت متولد نشده پرپرمی شوم؟

این بارچندم است که خاکسترنگاهم رابردوش می کشم ومزارغریبم را باانگشت نشانت می دهم :

دوگوچه پایین ترازمرام تازهء تو حوالی درخت توت کنارگیسوانی نیم بافته ُ که همیشه سیاپوش اند.

این بارچندم است؟ازچشمهایت بپرس که هرروزازان می چکم ولبهایم بی هیچ دغدغه ای ترک برمی دارندودستان شعله ورم تمام گوچه راروشن میکند .

این بارچندم است که نگاهم رادرترمه زیتونی می پیچم تابرای دیدنت همیشه تازه باشد؟

این بارچندم است که خودم را به پنجره تحمیل می کنم وسربرزانو اندوه می گذارم تانیامدنت را تاب بیاورم.

حساب روزهای بیتو بودن را ازدست داده ام به تکرار گنگ افتاده ام واقعا این بارچندم است؟

وقتی احساس می کنی کسی زبانت رانمی فهمد باید به کدام لهجه کریه کنی؟

شرقی ترین دختر دنیا سلام!

 

       شرقی ترین دختر دنیا سلام!

روزگارخوش که گذرد!

وقتی توبه سلامتی، ماراغمی نیست . دارم بعد ازمدتی برایت نامه می نویسم .نیلی باتمام بی مدارا، داریش ، وقتی تداعی کننده نام ویاد تومیشود،برایم زیبامیشود، مدتی چند روزاست مسافرم، روزگارما همیشه درسفر گذشت، چه فرقی می کند که مسافریادتوباشم یااواره دیارغربت، ولی حسرت من، مدام است، که نشد عابدو معتکف چشم سخن گوی تو شوم ،به قولی مردمان شمالی مسافر شهرمولا علی ام، حالاکه این نامه رابرایت می نویسم درگوشه اتاقی به وسعت دلتنگی ام نشته ام، یاران همراهم هریکی به خواب نازرفته اند، وپنکه سقفی، ارام ارام دفترنامه هایم به رقص دراورده است.دیروز دم دمای غروب خواستم تنها درهیاهوی شهر گم شوم. درصحن روضه سخی قدم می زدم وارزو می کردم که توهم می بودی دست دردست هم ،درحالی که یادت در درونم اوج میگرفت ، فوجی کبوتران سفید بالای سرم اسمان رازیربال گرفته بود . فالگیری به خطوط کف دستم اشاره کردگفت: خواب هایت راتنها به مرغان بازمانده ازیاران تعریف کن، دیشب درخواب کبوتری نامه ی ازتوبه من اورد.واژه ای دران چشمک می زد< دوستت دارم > من ازشوق های های گریستم،حق حق گریه ام خواب همرهانم را اشفت کسی ازان جمع گفت این چه وقت گریستن است ، بین خومان باشد ازوقتی که نام عزیزت را درجیب پیراهنم گذاشته ام قلبم ارام گرفته است..!

 

میخواهم باتوباشم    !

بازهم شب میشود، وچراغ ها یکی پس ازدیگری خاموش ..

مثل همیشه اتاق تنهای من است که بوی بیخوابی میدهد، یک چراغ روشن ، به خودم میگویم ، امشب رااستراحت کن خسته شدی شیدا،کلید چراغ رامیزنم خاموش که میشود تازه چراغ اندرونم روشن میشود.

روی بسترم پهن میشوم چشم هایم را میبندم اما...

چراغ درونم هنوز روشن است!چراغ که روشنای خویش را ازیادت میگیرد.آنروزیادت که هست ؟که من یک بسته شمع ازکابل آورده بودم توازمن پرسیدی که آنرا چه میکنی ؟ من به جوابت گفتم به یاد کسی روشن میکنم . تو بالبخندی ملیحی پاسخ دادی خوش به حالش . حس غریبی در تهی قلبم گل کرد . اشکهایم جاری شد به بهانه ای ریختن چای درپیاله ات خم شدم تااشک ازچهره برگیرم.

خواستم ازشوق محو لبان لاله گونت شوم اما من هم به تبسمی اکتفا کردم .شور دهانم راکه حس کردم فهمیدم هنوز دارم میگیریم .توگفتی فردا پرواز است من هم میروم . بغض ولبخند, آب وآتش باهم . امروز دوشنبه است فردا که دو شنبه دیگر ازراه برسد 25 روزمیشود که به کابل رفته ای. چند روزاست که شمع راگم کرده ام ...

 پریشانم... دلتنگ... منتظر...مضطرب...

درنامه ای برایت این را نوشته بودم جوابم رادادی { شمع درکنار توست چشمانت رابشوی} شستم هرروز وهرشب اما...چندروزپیش دوستی آمد میگفت خیالت خالی کن سکوت کردم{گفت به قول سهراب چشمانت بشوی }سرم راتکان دادم یعنی آری.گفت چگونه ازتو فارغ نیستم . آب رانشاندادم. خندید . لحظه مکث ... گریه کردم ...ورفت .

معنای شستن را ازآنروز فهمیدم .صبح وشب انیس چشمانم گریه است وبس .میخواهم بخوابم نمی توانم بر میخیزم پنجره راباز میکنم سرم رابیرون میبرم حق حق گریه امانم رامیبرد. فریاد میزنم شمع را میخوانم تورا میخواهم ، نجوایت رامیشنوم که ازدرون قلبم میگوی { غزل شهریار بخوان تومرا خواهی یافت } من زمزمه میکنم .

چوپان دشت عشقم نای غزل بلب

دارم غزال چشم سیه میچرانمت

خدایا :پروانگی چه دشوار است

لیلا سلام

دراین لحظه که این رنج نامه ای ازخود برای خدای خودم می نویسم نمی دانم تو کجای چه میکنی ولی از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان کنم دراین مدتی که نام تو هم نشین لحظه های تنهایم شد کمتر  با خدا تنها ماندم لطفا خلوت مرا برهم مزن دست از سرتنهایم بردار .میخواهم ازتو وتمام ادم ها ی که دراین برهوت نامهربانی ذره مهر درچشمان شان نیست شکوه کنم........

خدایا

به تنهایی تو قسم، دلم گرفته از همه آدم‌ها و دنیای پر از رنگ و دروغ‌شان

به وسعت نگاه تو سوگند، سینه‌ام فشرده غم‌هاییست که تنها تو می‌دانی

ساز دلم، نوایی غریبانه‌تر از همیشه می‌نوازد

به موج‌های خروشان یادت که گاه و بی گاه در دلم طوفان می‌کنند قسم، بی تو من تنهاترین تنهایم

این کنج تنهایی را دوست داشتم، این خرابه به خاطر غربتش برایم عزیز بود. غربت را دوست دارم. می‌خواستم غریب باشم و غریبانه بنویسم ولی دیوارهای این خرابه یک به یک بر سرم فرو ریخت و خود را در میان خلائق دیدم. خلائقی که در گریز از رنگ‌های‌شان، این‌جا پناه گرفته بودم

حکایت گمگشته، حکایت انسانی بود که می‌خواست از عشق بنویسد، از خوبی‌ها بگوید و شکایت هجران و فراق یار را سر دهد ولی گمگشته، خوب نبود، عاشق نبود تا شکایت‌های هجرانش را یار، باور کند.

ناله می‌کردم و غم‌نامه می‌نوشتم نه از برای این‌که پری رویی جوابم کرده، فغان سر می‌دادم نه از سر دل‌خوشی و نرسیدن به آرزوهای کوچک و بزرگم در این دیار آرزوها.

گمگشته، شکایت هجران را نوشت به امید این‌که تو نوشته‌هایش را بخوانی. نوشت تا از گمشده‌های انسان بگوید. نوشت تا از اسارت انسان در بند خودش بگوید اما دریغا که در آخر خود نیز اسیر گشت. آخر، خود گمگشته نیز اسیر رنگ شد و غربت این کنج تنهایی شکسته شدا!

خدایا

در این برهوت عاطفه،هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن

خدایا!

دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیابد

خدایا
پروانگی چه دشوار است و شمع بودن چه دشوارتر.ما را قاعده سوختن و ساختن بیاموز
 خدایا !

در آشوب و فتنه و بلا، عده ای تو را گم می کنند و عده ای تو ر ا پیدا می کنند .

ما را از بندگان یابنده خودت قرار ده !

 خدایا !

در طوفانهای سنگین و بنیان کن ،بعضی تو را از دست می دهند و برخی تو را به دست می آورند.

دست ما را از دست خودت در نیاور و دست و دلمان را از خودت خالی نکن!

  خدایا !

در هجوم بی امان شدائد و سختی ها ، گروهی به دامن تو می آویزند و گروهی از دامن تو می گریزند.

مامن و گریزگاه ما را آغوش مهربان خودت قرار ده .

 خدایا !

آنان که حقیقت را به مسلخ مصلحت می برند، آ نان که دین می فروشند و دنیا می خرند ،آنان که در مرتع حقوق مردم می چرند ،به کفر از ایمان نزدیکترند.نقاب ایمان را از چهره شان بستان.

 خدایا !

به اسیران ستمدیده ، عزت و پایمردی و مقاومت و به خاندانشان ،شکیب و وقار و شوکت ببخش !

 ای خدا !

ای خدایی که اسم و رسمت رحمت است .از آنان که رسم تورا با اسم تو سر می برند، رحمتت را دریغ کن !

 

به همین سطر های ساده !

ازاو مي خواهي همرات باشه....

با تو مي ايد ....

خلوت ات رو باهاش قسمت مي كني...

دل مي دهي به دلتنگي هايش..

مي خندي با خنده هايش

ماه ستاره را رفيق شب هايش مي كني...

اصلا تو.. توي اين عالم نيستي

انقدر دوري

انقدر كه دلت ميخواهد يادت نباشد ...

درهمين حال هواكه ميتواند اسمش يگانگي باشد...

خيلي پيش و ترخيلي قبل تر

نان نمك سفره مارا حرمت

نگه نداشت وازيادبرد ... قشنگ نيست..

نامه هاي كه هرگزبد ستت نرسيد

رفتی
و برای من دست تکان دادی
یعنی که زود بر می گردم
هنوز چشمانم
براه است
نمی دانم
زمان را گم کرده ای
یا مرا
یا خودت را

وقتی تو رفتی

كسي عشق كداي نمي كرد

مرغان مهاجر سفرشان را اغاز نكرده بود

چندمين بار است كه رفته اند و

برگشته اند

ولي درافق چشمانم

جایت همچنان خالی

این چندمین
نامه است می نویسم؟
نمی دانم
می دانم
هرگز بدستت نمی رسد
چون هیچوقت پُستشان نکرده ام
یعنی کرده ام
پستچی گفت:
ماچنین آدرسی نداریم


((پاي تپه ديدار  كمي انسوتر درجگلستان بادام
برسد بدست مهر بان ترين دختردنیا - ليلا

مجنون صد صحرا . م .شيدا))

پاي تصويرت . نوشته بودي ما مي توانيم برمنكرش لعنت

را ستي بعد مدتي ديده به ديدارت روشن شد پاي تصويرت نوشته بودي  ما مي توانيم برمنكرش

لعنت .تورسم دل بردن دل شكستن خوب بلدي ما كه منكرش نبوديم  ما ازهمان اغاز كفته بوديم تو مي تواني ولي تو باورت نمي شد .  

 

حسودی می کنم. به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند

     

شب شد...از نیمه گذشت....همه خوابیدند و من ماندم...نشسته بر گوشه ی پنجره ای

 رو به كوه های بلند...نه صدای چيرچيركي ها می آید و نه خبریست از همهمه ی

کودکانی که به استقبال تابستان رفته اند...

و نه صدای گریه ی دخترک همسایه که عروسکش گم کرده باشد...

نه حتی صدای تو....!

و نه حتی صدای من....!

دوخته ام نگاهم را به نمیدانم کجا....

چهره ام آرام است و صدای افکارم بلند....

آخ...

چقدر امشب خسته ام....گویی رمقی نیست....اما باید حرف بزنم....یک کمی حرف بزنم

تا آرام گیرم....باید بگویم از حرفهای آماس کرده ی گلویم!

اما انگار یكباره خالی شوم از آن همه حرف نزده....

می گذرد....

لحظه ای....

دقیقه ای....

ساعتی...

بلند می شوم...میروم...آبی میزنم صورتم....واژه ها خیس ميشو ند...اشکهایم

ارام ارام برگونه هايم جاري مي شود...منحنی لبانم برعکس میشود...

و پر میشوم از تویی که نمیدانی از یک ساعت پیش تا به حال

چه ها که نشدی برای من...

میدانی؟ حسود شده ام....

حسودی میکنم...

به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ تو در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند

حسودی می کنم

به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند

به بهانه های کوچک

برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!

یا اینکه بفرمایید خانم، بقیه ی پولتان! ..

به همین چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنم

بهانه می گیرم

و هر روز و همیشه

اخم هایم می رود در هم

میدانی؟

روی همین گلیم

به همین سطرهای ساده هم که می رسم دست و دلم می لرزد خاتون چه رسد به تو ! عمری است تمام واژه واژه شعرم را ورق می زنم وبا تمام کتاب های وزین  سهراب سپهري می سنجم مبادا پایم را از گلیم خود درازتر کرده باشم من که شاعر نیستم لیلا که منتقدانه به چشم های من خیره می شوی حالا پس از عمری ... به اول همین سطر هایی که دست و دلم را می لرزانند رسیده ام به اول عشق ...! به اول تو ...! هر چه می خواهی چشم بچرخان و آیینه ها را ورانداز کن مگر چند ستاره تا صبح دیدارمان باقی مانده است لیلا باور کن ! روی همین گليم ساده هم می توان آسمانی ستاره و پولک چید با همین سطرهای ساده هم می شود شاعر شد !عاشق شد! کافی است چشم از این آیینه هایی که طاقچه بالا می گذارند ببندی و به چشم های عاشق من خیره شوی ! آن وقت تازه می فهمی عشق یعنی همین یعنی از هر چه هست و نیست چشم ببندی و عاشقانه دوستم داشته باشی

دوباره از تو وبرای تو می نویسم . توی که مرادر دادی تاخودت روشن بمانی

یک مدتی دراین کافرستان را گل گرفته بودم وبه امان خدایش رها کرده بودم . اما لذت دیدار یاران مرا نگذاشت که درب این کافرستان همچنان گل گرفته بماند . این بار برای شرینی وشادمانی دیدار دوباره یاران همرا می نویسم

امید که نگاه مهربان تان را ازاین سیاه مشق های عاشقانه دریغ نفرماید    . خاک پای عاشقان . م. شیدا

 

...................................................................

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

نامه های که بدستت نرسید

نقاشی زیبای دختر ایرانی----نقاشی زیبا از دختر ایرانی در حال خواندن نامه در باغ سرسبز و خانه ای با تمام خصوصیات هنر ایرانی - این اثر بدیع و زیبا کار هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی مهرداد جمشیدی است - تقدیم به همه مادران و دختران خوب ایرانی

شعر انتظار را کوتا بنویس واسمان عشق را ابی نقاشی کن

یک عمری دنبالت می گشتم                      پشت سکوت هر ترانه               

اسم تورا نقاشی می کنم                            میان غزل های عاشقانه

لطفا خنده هایت را شاعرانه کن عینکت را بزن دارم بعد از مدتی بی خبری وکوتاهی برایت نامه می نویسم

لیلا سلام

نگاه جیوه ای ائینه از من می کریزد .ایا ائینه شهامت پیش روی ائینه ایستادن را دارد ؟ این سر گشته دربدر انقدر تورا می خواهد که گاهی یادش می رود که بتپد !

طنین نگاهت در ازدحام واژه هایم می پیچد ومن به تو فکر می کنم وتو به نقاشی تازه ای که روی دیوار قلبم کشیده ای . ارتفاع نگاه من به اخرین بوم تو پیوند می خورد.

چقدر دلم می خواست مرا می کشیدی !

دستانم را می گرفتی وبا خود به سوی خوشبخت ترین دقایق خوشبختی می کشیدی بی انکه دقیقه ها لحظه ای چشم روی هم بکذارند سازها فرصت استراحت داشته باشند .عشق یعنی صداقتی که روی پای نگاه توروی پوست روزی جاده می گذارد وعشق یعنی همان اخرین بوم توکه با ارتفاع نگاه من پیوند می خورد.

عشق به سراغ همه دلها می رود وشاید ان روزتوهم باشی .توکه یک اسمان عشق را به من اموختی وبه نقاشی  هایت اواز خواندن را اموختی .شاید ولی عشق کمی بی رحم تراز ان است که ما به یاد داشته باشیم وتو در نقاشی هایت کشیده باشی.

حرف اخر . اگر همه چیز وسوسه ات کرد سعی کن این دوکلمه را از یاد نبری م شیدایت هم بی تومیمیرد وهم برای تو .

حالا قلم ورنگ در دستان توست شعر انتظار را کوتا بنویس واسمان عشق را ابی نقاشی کن ...

 

بنام انکه کلام را افرید تاعاشقانه بنویسم  

بنام انکه کلام را افرید تاعاشقانه بنویسم 

تا عاشقانه نفس بکشم

تا عاشقانه زندگی کنم...

تا عاشقانه تورادوستت بدارم ...

بهانه عجبی ست

بهانه تو

چند صبا حی ست که یاد کودکی ام افتاده ام .دل مشغله های بازی های کودکانه حسرت ایستادن روی پای خود.ارزوی بستن بند کفش بی دست پدر ....

چه زود گذشت این همه خاطره ها

چه ساده فراموش کردم این همه بهانه را....

تا توامدی . با امدنت یک دنیا بهانه به سراغم امد

بهانه دیدنت حسرت بودنت...

یادم می اید. روزی را که کنج دیوار ساعتی انتظار تا شاید بیای وبگذری از نگاه هراسان عاشقم

چگونه امدی چگونه اسیرت شدم چگونه اواره ام کردی وچگونه رفتی ...

امدنت را نمی دانم. امارفتنت هنوز درباورم نیست!

تو امدی وندانستی با تو اغاز شد نبودنم . امدی ندانستم چگونه درچشمان تو گم شدم ...

انگارسالهاست که به بهانه توبه جستجوی خود رفتم...

تو امدی همسایه پروانه هاشدم ...

وتورفتیوهزاران بهانه بردل ماند وهزارحسرت نگفته وندیده وهزاران حرف نگفته...

های لیلا ...

دختر افسانه های بهاری کجای تا بشنوی این همه حرف وحدیث عاشقانه را...

می دانی؟! سالهاست که دل بهانه تورا میکند ارزوی لبخندت دیگر سرمشق تمام نوشته هایم شد. می دانی ؟ دیگر باور دارم در روزگار بی کسی دل گرفتی . رسم معمول وحسرت هرکارهرروز شده است ودل زمزمه های عاشقانه رابه باد یاد اوری می کند...

دیگر باور دارم نبودنت را یک واقعیت است ورفتنت خیال نیست حال روز غریبی دارم حال روز بی کسی . نمی دانم . یا دل من گرفته است یا هوا هوای عاشقی است ...

می دانم که در پس تمام حوادث عشق رویا نشته است عشق شعله می کشد وتورا در حسرت یک دیدار بر اتش می کشد .ودرغربت شکستن یک نگاهی تاشاید بیاید تا تورا به مهمانی چشمانش دعوت کند روز گاری عجیبی ست ...

می دانم که دیگر حوصله ای حرف هایم در تو نمانده ومی دانم که دیگر حتی از سرکنجکاوی هم سری به نوشته هایم نمی زنی ...

امابااین همه بازهم برایت می نویسم . پیشترها با نگاهت نقش می زدم نوشته هایم را ولی امروز مانده ام با یک دنیا حرف ناگفته...

هرچند باتو دیگر نه حکایتی است

نه پیوندی

صدایت هنوز یاداور روزهای خاطره است وشبنم

یادگاری شبهای مهتابی است خواب

نامت هنوز عاطفه ایست نوازشگر احساس

یادت منتی است . برسرخاطرات گذشته ام

نامت ارزانی دیگران

منت یادت را ازسرم مگیر

حرف اخر

لیلا ! نمی دانم چرا در طی این مدت هنوز منتظرت مانده ام تا شاید......

 

م. شیدا

سر زنشت را به روز گار می سپارم

seti

چشم هایم....

شیشه را پاک می کنم

زنی می اید در باران

و...

دنیا چه کوچک است از پشت شیشه غم گرفته من

امشب چشم هایم را

بتو عاریه می دهم

تا دنیا را

بهتر بنگری

............................................................................................

دستهایم برایت شعر می نویسد

اما توهرگز نخواهی خواند

اتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرکز نخواهی دید

نه تو هرکزمرا نخواهی فهمید

ومن با این همه اندوه ازکنارت خواهم گذشت

وبازتو درگ نخواهی کرد

.....................................................................................

اما از خدا که پنهان نیست از توچه پنهان کنم...

نازنین لیلا بی خبر نباشی بعضی ها عجب سر زنشم می کنند .می گویند که تاهنوزهم عاشقی فکر می کنم که حسودی شان می شود که توهرچه سنگ می زنی مرا ومن عاشق تر می شوم.انها هنوز نمی دانند که همه دیوانگان رانمی شود با سنگ راند" بعضی های شان با سنگ زدن دیوانگیشان چند برابر گل می کند ومی شکفند وبزرگ می شود . بزرگ عین تو .عین اسمت .عین چوگانی .عین شیدای م شیدا.

اما از خدا که پنهان نیست از توچه پنهان کنم همیشه نگاه تو بدنبا ل کسانی است که نگاهش درپی دیگری است تو نگو که برایت نگفتم در چهل ششمین سطر نامه بیست دوم برایت نوشته بودم که دل در کسی مبند که چشمانت را قبله موقت شان کند. در سی و دومین سطر نامه ای پنجاه پنجمین  هم برایت نوشته بودم که شتر بانانی که از مزار امده تورا دیده اند که در دشت های انجا در پی ابی اما بدنبال سراب می گردی .

بارها برایت گفتم ونوشتم که به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد دستی را پذیرا باش که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

کاش در این دنیای وانفسا یکی پیدا می شد که بتومی گفت که سناسنامه ادم ها بخشی ازمعصومیت چشم های انهاست . سر زنشت را به روز گار می سپارم واین را با یقنی باور نکردنی می نویسم .بی انصاف .بدترین واژه ای است که دلم می اید برایت بنویسم .

شکایت نمی کنم اما ...

ایا واقعا نشد که در گذرهمین همیشه بی شکیب

دمی دلواپس" تنهای" دستهای من شوی ؟

نه به اندازه تکرار" دید ار همصدای" نفسهای مان!

به اندازه زندگی ...

واقعانشد...

واقعا انعکاس _ سکوت

تنها حاصل _ فریاد_ ان همه ترانه

روبه دیوار خانه شما" نگو که نامه های نمناک .من به دستت نرسید نگوکه باغچه شما

از اوار .ان همه باران

قطره ای هم نصیب نبرد

نگوکه نا غافل ازفضای فکرهایت فرارکردم

من هنوز همین جا ایستاده ام

کنار همین پنجره رو به خانه شما

کنار همین بید ها شعرها شکوه ها

هنوزهم فاصله ما

همان نه  شماره پیشین است### 0752710  

دیگر نگو که در گذر گریه ها گمش کردی

نگو که نشانی محله ما را از یادبردی

نگو که عنوانی نامه های غبار گرفته ای ما

در خاطرت نماند

اری . خلا صه ی تمام این فراموشی های نگفته

حرفی شبیه " دوستت نمی دارم " تو

ایا ؟

درهمان گفتگوی دور_ گلا یه وگریه نیست ؟

من سرخم می کنم اما توزیر وفایت زدی من می شکنم اما این توی که شکستی من میرم تا تومرا کشته باشی.توهر گونه حقی برگردنم داری وکیل همیشه پیروز بی دلیل. عمر غصه هایت کوتا باد الهی سایه اسم بی وفایت از سرواژه های وفادار من کم نشود در شبی بارانی پائیزی این دیوانه شیدا تورا عجیب کم دارد

با یک دنیا گل سرخ برای حس قشنگ شاعری که تا یاری ام داد که این نامه را پایان برسانم هرچه کردم نامش را نامش ندانستم

م.شیدا 

برای حضم لحظه ای که اغازش از تو نوشتن است...

لیلا: مدتی این مثنوی تاخیر شد .  . .

برای حضم لحظه ای که اغازش از تو نوشتن است

 

امروز از روز جهانی ات در اینجا تجلیل شد همه امده بود ند .به جز تو که در سفر بودی در میان جمع چشمانم بدنبال تو می گشت .در جمع ومن این بغض بی قرار جای تو خالی.ولی با انهم سایه نیشین خیال شده ای .هرروز روز توست هروقتی برگی می افتد مرغی بال بازمی کند در ختی شکوفه می کند هرروزی که عطر زندگی می وزد همان روز روز توست . امشب حرفهایم را به سبک دیگری برایت نقاشی کرده ام از چیزی دیگری متفاوت با انچه تا به حال برایت نوشته ام میخواهم سایه وار باتو افتابی نمایم

نمی دانم تو به دنیا امده بودی یانه نمی دانم صدای گریه زندگی تو گل لبخند را بر لبان مادرت نشانده بود ویا شاید مثل من چند سالی از کودکی ات می گذشت که< سا زمان ملل متحد>تصمیم گرفت <کنوانسیون>تشکیل دهد تا بتواند برای رفع تبعیض علیه همه زنها اقدام نمایند. حال انکه تو مشغول بازی های کودکانه ات بودی حدودی صد کشور دنیا جمع شدن برای امروز تو تصمیم های راگرفتند . امروزی که توبال های استعدادت وخلاقییت هایت خاک می خورد وبا انهم بال کشوده ای تا بر فراز اسمان زندگی  هوشمندانه پرواز کنی.

سا لها پیش دو لتهای عضوی کنوانسیون بیست سه کار شناس را از بین خود شان انتخاب کردند که در مورید حقوق سیاسی ومدنی واجتماعی تو قوا نبن را وضع کنند تا به بهانه دفاع از حقوق بشر برای رفع هر گونه تبعیض وبرابری کا مل زن ومرد تلاش نماید . لیلا تو هنوز سرگرم بازی های کودکانه ات بودی وسر گرم شانه کردن موهای عروسک هایت که اعضای کنوانسیون پرچم فمینسم را به نام زنان ودر اصل به کام مردان بلند کرد انها با نگا به انحطاط سریعی که غرب در اداب ورسوم خود داشت .نقش دوباره ای را برای زنان ترسیم نمودند تا زنها بتواند با تکیه براین چهار چوب که دیگر رد پای از ارزشهای حقیقی نداشت مزایای حقوقی خود را بدست بیاورند . ارام ارام زنها از خانه رانده شدند ونهاد های خانواده سست شد وکانون ان سرد وسرد تر گشت وزنها که سالیان درازی حقوق شان سلب شده بود علا قمند شد ند در تحولات اجتماعی وساختن جامعه نقش فعال داشته باشند ودر کنار ان از رفا مالی برخوردار شوند.نگا ه به این امید چشم زنان را بر هویت اصلی وعلت افرنیشا ن بست وانها را به گمراهی کشاند تا حق سلب شده خودرا در خیابان ها جستجو کنند زنها بدنبال پیدا کردن شخصیت ارمانی خود هویت اسمانی شان را گم کردند وباعث شدند مردان از این بیراهه رفتن ها نهایت استفاده را ببرد . تا انجا که در کشور های مثل المان کمتر مردی زیر بار تشکیل خانواده وپرداختن نفقه می رفت چون خواسته ودویدن وتلاش برای اسکان خانواده براورده می شد . در سستیم خانواده اختلال به وجود امد علت وجودی مرد وزن زیر سوال رفت وزنان ومردان به عنوان دوهمکار ویا دورقیب کنار یکدیگر قرار گرفتند وزندگی پرجدالی را شزوع کردند که دیگر خانواده در ان جای نداشت .نظام خانواده فرو پاشید .اما کنوانسیون به جای محدود کردن مردان روز به روز ازادی زنان را افزایش می داد وانها را در فضای خشونت امیز جسمی وجنسی بدون تکیه بر عاطفه مهر ومحبت وعشق یکه وتنها رها کرده ومی کند .                                      

لیلا من ! کم کمک تو بزرک شدی ودرجامعه تبعیض های که از کوه های سر زمینت بیشتر است نسبت به خود ت احساس می کنی .احساست درگ میکنم ومیدانم که سستیم اجرای ورزیم ها هریکی به نوبه  خود از خانه تا مکتب تا دانشگاهی اگر در کار باشد محیط کار به این تبعیض ها دامن می زد . لیلا حالا تو بزرگ شده ای وصدای کنوانسیون واضح تر به گوشت می رسد وتورا کنجکا وانه بر سر معاهده می کشاند ولی می دانم در همان گام اول با همه شعار های ازادی اندیش کنوانسیون دست های تورا بر هرگونه خلاقیت ویا اعتراض می بند د می دانم لایحه ها بر طبل برابری کامل زن ومرد می کوبد وگوش تورا از غوعا وهیاهو پر می کند وتورا هراسان به بدنبال خود می کشاند                                        

لیلا ! من می دانم که مواد کنوانسیون مقابل چشمانت رزه می روند ونهایت بزرگی وبرتری تورا دربرابر ی با مردان نشان می دهد  .      

لیلا! من این سخن را نه از روی تعصب مردانه بلکه می خواهم صادقانه وبدور از تعصب بتو بگویم که تو خوب می دانی که برابر شدن با مردان فقط تنزل دادن وجود گرابهای است که خداوند در همان درهمان روز خلقت برروح تو د میده واین ندای فطرت همواره درگوشت زمزمه می شد ولی این صدارا مادران امریکا ئی واضح تراز تو شنید ند وزود ترازتو وخواهرا ن ومادرانم به اعتقا د کردند وپرچم اعتراض شان را برعلیه این کنوانسیون برافراشتن . کم کم بسیاری از اندیشمندان وحقوقدانان غربی به گروه معترضین پیوستند ونقاط ضعف این کنوانسیون را با استد لال های حقوقی شان اثبات کردند.باز دراین روز ها صدای کنوانسیون از تریبون های مختلف به گوش می رسد نمی دانم که وسوه رفع هرگونه تبعیض رهایت می کند یا خیر ولی ماده های از این کنوانسیون که تورا به اطاعت محض وا میدارد ودهانت رابرهرگونه حرفی که خوشایند شان نباشد می بندد .اما در دیار مارفع تبعیض وخشونت رنگ بوی دیگر ی دارد.پس از فرو

پاشی دوره سیا ه طالبا نی شاید باورمند بوده ای که وضعیت تو در جامعه بهبود یابد . اما دیدیم ودیدی که در طی ا ین پنج سالاز نام وشخصیت تو در جامعه استفاده نمادین وابزاری شد در این مدت پنج سال از تو فقط در سخنرانی های اتشین وزد گذر در بعضی از محافل وگرد همای هاوورکشاب ها ومتینگ ها پرداخته شد وبه محض ترک محفل ومیتنگ پرونده شعارها وسخنرانی ها در همان محل بایگانی شد . وعده دیگر نیز با شعار های دفاع از حقوق زن با در یافت مبالغ هنگفت به نان نوای رسیدن                                                                                         

لیلا : نمی دانم تا به حال این سخن را شنیده ای که زن . زن زاده نمی شود بلکه نگا ه مردانه است که اورا زن می سازد ایا به نظر تو تعریف از زن همان تعریف رایج نیست که اکنون می شود .یعنی موجود دسته دوم که مرد نیست صر فا با داشتن خصوصیاتی جنسیتی از مردان متمایز می شوند. این سخن را نه به خاطر اینکه به تو تعلق خاطر دارم بلکه به این اصل معتقد هستم که مرد هم مرد زاده نمی شود بلکه نظام اجتماعی حا کم است که اورا مرد می سازد . غیرت ذایقه وحساسیت وفرهنگ ومنش مردانه می بخشد تا زن را زن بییند ورفتارش را بااو براساس همان تلقی وتعریف ونگرشی که از او دارند عیار سازد . تردیدی ندارم که این تلقی را معمولا با عرف وسنت واخلاق وحتی قانون توجیه می شوند . وبا روابط اجتماعی وسیاسی مانا وپایا می شود وبا اعمال زور وخشونت وسر کوب از ان پاسداری می نماید با قرائت خود خواسته به تقدیس وتوجه ان می پردازند ومی کوشد از ان به  مثابه بالا ترین فضایل انسانی بر تو هم به قبو لاند . مگر نه این است که انها هم مرد زاده نمی شود بلکه در متن مناسبات وروابط واخلاقیات وضوابط حاکم بر جامعه وتاریخ مرد پر ور ده شده اند . مگر این گونه نیست ؟                                         

به قول سهراب سپهری نگا ها را باید شست جور دیگر باد دید > لیلای من: حالا تو بزرگ شده ای وعده ای بتو اعتماد کرده اند وکیل رعایا شده ای وبر فراز قله زندگی ایستاده ای به کشور های بنگر که دست یاری بسوی کنوانسیون دراز کرده اند می بینی سر نوشت زنانی را که به ناله های مظلو مانه شان پاسخی داده نشد ودخترانی را که دست یاری طلبانه شان میان زمین واسمان رها مانده . لیلا سر گذشت زنانی را مرور کن که از فرد تشنگی به مرداب متوسل شدند ودخترانی که برای فرار از چاله به چا ه افتادند .                                                                             

حرف اخر: اینکه اگر خیلی از چیز ها وسوسه ات سعی کن این دوچیز را از تو نگیرد . زیبا دل درکسی مبند که چشمانت را قبله موقت شان کنند دل در شیدای به بند که ایمانش شده ای واغاز کسی باش که پایان تو باشد                                                                                  

شیدا تر از سطر اول                                                                                                                                                

م. شیدا                                                                                                                                                          

8مارچ 2007                                                                                                                                                       

                                                   

 

ن . مثل نا مهر با نی هایت

توچرا این قد رزیبا شد های امروز

چرا چشمهای تو مرا به چرای سرمه دعوت میکند

دست کدام هنرمندی تمام تورا نقا شی کرد

من صحرا تنهای ام

تنهای در من قد م می زند

تو می ای از دامنت ستاره می ریزد

نگا ه من همه خلاصه رنج

نگا ه من بغض دریا ست

نگاه من از چشم ها ی تو

به دنیا امده است

 

 

مرا صدا کن

وقتی میخواهم ترا در میان کوهستان صدا کنم

مرا صدا کن

به خاطر قوانین عا شقانه جهان

صدایم کن

تا شبیه افتاب شوم

صدای تو عشق و لبخند است

صدایم کن

تا از گیا هان عبور کنم

صدایم کن  ا ه ای ناجی ترانه های جا ویدان

صدایت نازکتر ازدل پروانه ها ست

لب هایت د ر تخیل من می جنبند

 

 

در تمام لغت نامه ها سفر کردم

یک واﮋه زیبا می خواهم

تا اینکه شنیدم

تما م واﮋه ها

هم گام

هم صدا

می گویند

لیلا

 

لیلا لیلا لیلا

من از بلور عطر اگین نگاهت

با تو سخن می گویم

از فردا های نیامده

ازلحظه های که در مه مهربان عا شقی گم شد

حا لا تو با درخت

ریشه سوخته ای که به با غش بر گرد د

چه می توان گفت

 

خوش به دوستان به حال ....

بار عمت رابرشانه های کوه بگذاری کمرش خم می شود وحیرت می کنم ازخود م که خدا چه تحملی داده به من راستی روز گار خوش که می گذرد خبری ازما نمی گیری ...مهم است نه

وگرنه اواره ومجنون صد صحرا مثل من که سراغ گرفتن ندارد ازچه کسی سرا غم را بگیری چه نشانی های بد هی ؟ اقا خانم برادر .... م شید ای مرا ندیدی

خوش به حا لت وخوش به حا ل ان دوستان ویا چه می دانم دوستان جدید ت خدا کند که لا یقت با شند کا ش قد رت را بدانند گاش که می شد به انها می گفتم که چه قدر ما هی چقدر نازی  چقدر زلالی چقد ر جا نا نی نه تعریف نیست این تکلیف است این حقی است که تو به گردنم داری اگر نگویم بی انصافی گرده ام اگر نگویم به وظیفه ام عمل نگرده ام بگذار همه بد انند که با چه کسی طر فند تودریای به چشمانت سوگند قطع نگن بندبند وجودم به تو  سلام می کند کسی که از روز اول مشق زندگی می گرد دیوانه توبود دیوانه توشد ودیوانه توماند وبا انکه می دانم که هیج در اینجا معنا ی دیوانه شدن را نمی داند ...ان هم حتا تو ................... همین لیلا

شهر زاد قصه گوی لیلا ی من........

 

..

      هراسان

      درایستگا ه به انتظار ایستاده ام

      می ترسم بعد ازاین همه روز ماه

      چگو نه با تو روبرو شوم

     اما بلند کوجی که از دور می اید

      بدون هیچ توقفی

      به را ه خود ا د مه می دهد ...........                                                                     لیلا سلام! سفر خوش که می گذرد خبر ی ازما نمی گیری     مهم است نه..!!

       می خواهی بروی این راه این هم تو. بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب الوده      را .تنها    بدرقه ات خواهد یک جفت چشم . من خودم را جا می گذارم .تا هیچ کس نفهمد بازهم به سفررفته ای می خواهم ا زکنار همین پنجره با توحرف بزنم همین حا لا همین حالای که سکوت تنها صدای است که میشنوم .چند سا لی است که با حدود این صدا اشنا شدم .می دانی ا ین خودما نند سفری است که انتهای خوشا یندی با سوغا تهای گرانبهای دارد.میدانم بسیار سخت است برای من بیشتر.حالا تو هرچه می خواهی بگو .لیلا!

     کا ش می شد مهربا نی را لحظه ای درکنارت بو می کردم .می دانم که تو ازگذ رگاه بهار امده ای . درانتهای جاده نگاهم می دوی .نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده ولی بغض سنگین را    گلویم را گرفته .گوه غمها بردلم سنگینی میکند

     در کنارم نیستی ارام باور می کنم چشمها ی خیس خود را....

      با اینکه ساعتی ازشنیدن ا ن صدای گرم ومخملی ات نگذشته است دلم ارام قرارندارد.می دانی امشب نیلی هم نخوابیده است این را می دانم شاید شبها به خواب نمی روند.ازامشب می خواهم صدای سکوت را بشنوم تا روزی که دوباره تنها وتنها صدای تومیان نت مغزم بازی کنند....

     چقدر سردم شده است .چقدرراه نرفته برای من باقی مانده است .چقدراین نوای صدایت زیبا بود ای من به فدای ان .

     م.شیدا ! گفتن ها یت دلم درتب تا ب عجیبی است .باز امشب چشمم می سوزد ولی هیچ دستمالی   نمی تواند چشمم را نوازش دهد . می شنوی لیلا ! با تو هستم با تو که از خودت هم خسته تری ....

        هنوز بغض ساده ای گلویم را می فشارد وهنوز راهی میان خیسم پیدا نکرده ای برای سبگ  شدنم .ها ی گجای لیلای من

         این همه سفر رفتن ایا راهی برای ما ند ن نیست .این را می دانم که تنها سکو تهایمان ما را  به  غربت چشم ها برده است

       با تو ام لیلا ! نخستین ترانه را زمزمه کن ما هردو از یک قبیله ایم از جای که متعلق به هیچ  کس  نیست ..!

      از جاده های تنهای باز هم پا به روی بیداریم گذاشته ای . ان قدر فرا وانی خوابت را دیده ام .ان    قدرزیاد با سایه ات راه رفته ام حرف زده ام ان قدر خیا لت را دوست داشته ام . ان  قدرزیاد تشنه   یک جرعه لبخند ت بوده ام که دیگر چیزی از خودت برایم با قی نما ند....

       بعد ازتو

      مثل فتیله این چراغ وشعله کبریت

      به پای قصه ها ی تو سوختم

      شهر زاد قصه گوی لیلا ی من

      بیا کنار خواب ها یم دو با ره قصه بگو

      ظرف ها را شسته ام

      این چا ی بر را گذاشته ام رو ی گا ز

      امروز پنجشنبه است

      د ه همین روزیست

      که به کا بل رفته ای

      حرف اخر :

       تما م اسما ن من خلا صه در چشما ن توست مرا قب شا ن با ش..!

  

 

                                                                                                       

هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شود....

به کدام سمت                                                                                   


      به کدام سمت

      بروم

      شرق وغرب

      شمال وجنوب

 

      روبرو پشت سر

      همیشه وهمه جا

      توی ..تو

      لیلا...

 

    برگ ازدرخت خسته می پائیزبهانه است !

 

     سلام لیلا ..!

    در حالی که این نامه را برایت می نویسم نیلی به خواب سنگین رفته است من مثل همیشه در خیال تو غرقم .معین می خواندانگارازد ل من برای من میخواند...! .میخواهم ازت دور شم اما نمیشه ..  مثل تومغرورشم اما نمیشه ..هزارهزارباردل را شکستی  ..میخواهم که رنجورشم اما نمیشه ...دوستت دارم توئ بال و پرم ... دنیای منی ای تاج سرم ............... من هم میخوانم میخوانم هم گام وهم صدا با معین ...میخواهم ازت دورشم اما نیمیشه .....!!!

     میدانی . لیلا ! من زیبای تو را نه درائینه که در کستره قلبم به تصویر کشیده ام .دلم را ازسینه جدا خوهم کرد تا عظمت حضور تورا دران جا ی دهم .اینک در این شبی سیاه سنگین تمام اسمان شعرم عرصه خورشید عشق توست . وای کاش که  تواین را می دانستی ..........................................................................................................

     اکنون که تمام لحظاتم سرشار از تنها ئیست به تو می اندشم . بتو . لیلا ! کمی فکرکن به انهای که هیچ گا ه فرصت خدا حافظی را نیا فتند ...! وقتی که قلب های ما کوچکتر از غصه های ما می شود .وقتی که نمی توانیم اشک ها یم راپشت پلگهایم پنهان کنم وبغض هایم پشت سرهم می شکند وقتی احساس می کنم بد بختی ها بیشتر از سهم من است ورنج ها بیشتر ازصبرم ووقتی که طا قتم طاق می شود وتحملم تمام وان وقت است که فریاد میزنم ...

     میخواهم که ازت دورشم اما نمیشه

    مثل تومغرورشم اما نمیشه

    ان وقت است که تورا صدا می کنم تورا اه می کشم تورا گریه میکنم تورا نفس می کشم تورا........................!!

    ان وقت در میان خواب وبیداریم  . تو جواب می دهی .دانه های اشکم را پاک میکنی .گره تک تک بغضهایم  را باز میکنی دل شکسته ام را بند می زنی .... بیشتر از تلاشم خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها یم خنده می بخشی درد هایم را درمان میکنی تلخی ها را شرین می سازی .... من چه خوشبختم در عالم رو یا با تو.......................!!

     وقتی لبا نت لذیذ تر از قند وهندوانه است چشمهایت اوقات بادام را تلخ می کند یک با غستان انار پشت پیرا هنت دلد ل می کند برای شکفتن .وقتی صدایت را می شنوم از میان هیا هوی این دنیای د یوانه .خود سهراب سپهری .شهریار .مولانا .حا فظ می اید می نیشیند کنار تو وانگشت مرا می گیرد ومی گذارد روی همین غزل تا فال من وتو............  و همیشه تورا لیلا ! این گونه برایت بخوانم ..!

    روشنی طلعت تو ماه ندارد

    پیش روی تو گل رونق گیا ندارد...

    لیلا .! حرف اخر

   هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شود .با همه ی نا مهربا نی هایت  همیشه درخاطر منی....


مسا فر می شود لیلا مرا گم می کند این بار ...........

لیلا سلام 

اینک چیزی به وسعت یک انتظار ایا پایان می یابد ...؟ 

 

   قسمت را گریزی نیست ؟ اما چرادر ان هوای ابری ناگفته دل .مجال باریدن به این من خسته   رادادی       .ترس ازترشدن درخواب ترانه بود یا.....

   اصلا توبگودر های هوی رفتنت .دل توبرای سکوت دل من به اندازه یک پرواز فقط پروازتا سور ستاره ها    تنگ شد ...؟! حالا که رفته ای سکوت می کنم تا باورم شود که نیستی .تاباورم شود که مرده ام تا رود خانه ها به دریا امید ندهند که می ای .تا هیچ ماهی درجیبم تخم نگذارد .تا صدای سوت را بشنوم . تا جاذ به ی زمین را از چشمان توبدانم .ومعلق نشوم میان ستاره وتو .این سکوت چقدر وهم انگیزو بی پایان است .صدای خنده هایت .که همیشه قصه پرداز خیال است ...

دل دل نکن لیلا .!! من که به توگفتم <نه گفتن > تورا هیچ وقت به دل نگرفتم اصلا میدانی که من مدتها ست دیگر خیلی چیزهارا بدل نمی گیرم .تو می پرسی از کی ؟!

ازهمان لحظه ای که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن . با سوزن سرد سخاوت اذ ین دفتر چه های سنگی شد وکسی برای غربت شان گریه که نه . لحظه ای سکوت هم نکرد . ازهمان زمان که سهم ماند ن های عاشقانه گریه های کودکانه شدوسهم رفتن های بی بهانه وخندهای زیرکانه گردید .به گمانم . گمان  کردی که فراموشم شد .

قرارم این بود که دیگر درابری ترین هوای د ست نوشته هایم هم بارانی نشوم. اما دست خودم که نیست ...؟ به بیکران ها فکرمی کنم دلم در هوای بارانی هوس پرواز دارد .به دور دست ها می نگرم تصویری از خنده هایت براسمان نیل گون نیلی رقم می خورد .به تو می نگرم محومی شوم حتی یادت هم مرا محو می کند ...

می دانی لیلا ! گاهی ادم می گرید بدون انکه چشمانش خیس شود .تنها علامت گریه تر شدن چشم نیست کسانیکه بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند سبک هم نمی شود دست دلشان می لرزند اشک هم نمی ریزند پس خیال شان ناراحت تراست .گاهی ادم ها اب می شود می سوزد بدون اینکه کسی جاری شد ن شان را بیبیند ویا سوختن شان را تما شا کند...

 اما حالا یک دل خوشی تازه پیدا کرده ام .دل خوشی تازه من به این قرار دل بیقرارم با تودر عالم رویا ست . نکند که درعالم خواب هم چشم انتظار بمانم .

لیلا ! تو که این دلخو شی تازه را ازمن نمی گیری ؟ ها ..........!!!

 

   

در حسرت دیدار

دیروز درافسوس نگا هت

وامروزدر افسوس ندیدنت

لحظه هاراگره می زنم

 

 

چشم براه توام لیلا یمن

             

لیلا ی من سلام بی تو اشک خاطره می ریزم

ليلا ی من سلام

بي مقدمه .! شب كه به صبح اقتدا مي كند اين منم كه در هياهوي بودنت اشك خاطره مي ريزم ...

گوش كن

صدای گام های باران را می شنوی؟

اینجا، بارش باران در مرداد ماه قدری عجیب به نظر می رسد

....نگفته بودم که پاییز امسال زودتر از همیشه آغاز شده است؟

می شنوی که آسمان چگونه با من همدردی می کند؟

می بینی که چگونه پابه پای من می گرید؟

امشب ابرها هم مجنون شده اند.

امشب تمامی هستی بر دلتنگی من دل می سوزاند.

واژه هایم امشب سر نالیدن ندارند، غم نبودنت آنقدر بر دلم سنگینی می کند که در هیچ کلامی یارای بیان این همه رنج را نمی بینم.

آری، بگذار قدری سکوت کنم که سخنی نمی یابم برای شرح اندوهم

امشب اندکی سر بر آسمان بلند کن و گوش بسپار به نوای هق هق ابرها

می شنوی که قلب آسمان چگونه به درد آمده از بغض فروخورده ی ستاره ای مجنون؟!

بگذار باز هم سکوت کنم که خوب می دانم تو نیز همچون من سال هاست که عادت کرده ای اینگونه بی واژه سخن بگویی و من حتی دلتنگ گوش سپردن به نوای نفس های تو هستم در آن سکوت همیشگی ات

بیا امشب را تا سحر سکوت کنیم ... بگذار اشک های ما و آسمان واژه ساز شوند.

 

تو نیستی! و من با رویای تو به زیر باران می روم ... بدون چتر !

... نه برای اینکه اشک هایم را در میان قطرات باران گم کنم

نه! دیگر نیازی نمی بینم که این دانه های اشک را از نگاه آدمیان پنهان سازم

دیگر عادت کرده ام که دیوانه خطاب شوم ...عادت کرده ام که در پاسخ حماقتشان هیچ نگویم.

 

بگذار همه ببینند این هم آغوشی شگفت را

بگذار ببینند که چگونه اشک های من و آسمان در هم می پیچند و یکی می شوند ... بسان روح من و تو

                                                                                

 

آری ، شاید هرگز یکسان نباشیم؛

اما یگانه خواهیم شد

همچون دو قطره ی باران