شب شد...از نیمه گذشت....همه خوابیدند و من ماندم...نشسته بر گوشه ی پنجره ای
رو به كوه های بلند...نه صدای چيرچيركي ها می آید و نه خبریست از همهمه ی
کودکانی که به استقبال تابستان رفته اند...
و نه صدای گریه ی دخترک همسایه که عروسکش گم کرده باشد...
نه حتی صدای تو....!
و نه حتی صدای من....!
دوخته ام نگاهم را به نمیدانم کجا....
چهره ام آرام است و صدای افکارم بلند....
آخ...
چقدر امشب خسته ام....گویی رمقی نیست....اما باید حرف بزنم....یک کمی حرف بزنم
تا آرام گیرم....باید بگویم از حرفهای آماس کرده ی گلویم!
اما انگار یكباره خالی شوم از آن همه حرف نزده....
می گذرد....
لحظه ای....
دقیقه ای....
ساعتی...
بلند می شوم...میروم...آبی میزنم صورتم....واژه ها خیس ميشو ند...اشکهایم
ارام ارام برگونه هايم جاري مي شود...منحنی لبانم برعکس میشود...
و پر میشوم از تویی که نمیدانی از یک ساعت پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من...
میدانی؟ حسود شده ام....
حسودی میکنم...
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ تو در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند
حسودی می کنم
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند
به بهانه های کوچک
برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!
یا اینکه بفرمایید خانم، بقیه ی پولتان! ..
به همین چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنم
بهانه می گیرم
و هر روز و همیشه
اخم هایم می رود در هم
میدانی؟