ازاو مي خواهي همرات باشه....

با تو مي ايد ....

خلوت ات رو باهاش قسمت مي كني...

دل مي دهي به دلتنگي هايش..

مي خندي با خنده هايش

ماه ستاره را رفيق شب هايش مي كني...

اصلا تو.. توي اين عالم نيستي

انقدر دوري

انقدر كه دلت ميخواهد يادت نباشد ...

درهمين حال هواكه ميتواند اسمش يگانگي باشد...

خيلي پيش و ترخيلي قبل تر

نان نمك سفره مارا حرمت

نگه نداشت وازيادبرد ... قشنگ نيست..

نامه هاي كه هرگزبد ستت نرسيد

رفتی
و برای من دست تکان دادی
یعنی که زود بر می گردم
هنوز چشمانم
براه است
نمی دانم
زمان را گم کرده ای
یا مرا
یا خودت را

وقتی تو رفتی

كسي عشق كداي نمي كرد

مرغان مهاجر سفرشان را اغاز نكرده بود

چندمين بار است كه رفته اند و

برگشته اند

ولي درافق چشمانم

جایت همچنان خالی

این چندمین
نامه است می نویسم؟
نمی دانم
می دانم
هرگز بدستت نمی رسد
چون هیچوقت پُستشان نکرده ام
یعنی کرده ام
پستچی گفت:
ماچنین آدرسی نداریم


((پاي تپه ديدار  كمي انسوتر درجگلستان بادام
برسد بدست مهر بان ترين دختردنیا - ليلا

مجنون صد صحرا . م .شيدا))

پاي تصويرت . نوشته بودي ما مي توانيم برمنكرش لعنت

را ستي بعد مدتي ديده به ديدارت روشن شد پاي تصويرت نوشته بودي  ما مي توانيم برمنكرش

لعنت .تورسم دل بردن دل شكستن خوب بلدي ما كه منكرش نبوديم  ما ازهمان اغاز كفته بوديم تو مي تواني ولي تو باورت نمي شد .  

 

حسودی می کنم. به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند

     

شب شد...از نیمه گذشت....همه خوابیدند و من ماندم...نشسته بر گوشه ی پنجره ای

 رو به كوه های بلند...نه صدای چيرچيركي ها می آید و نه خبریست از همهمه ی

کودکانی که به استقبال تابستان رفته اند...

و نه صدای گریه ی دخترک همسایه که عروسکش گم کرده باشد...

نه حتی صدای تو....!

و نه حتی صدای من....!

دوخته ام نگاهم را به نمیدانم کجا....

چهره ام آرام است و صدای افکارم بلند....

آخ...

چقدر امشب خسته ام....گویی رمقی نیست....اما باید حرف بزنم....یک کمی حرف بزنم

تا آرام گیرم....باید بگویم از حرفهای آماس کرده ی گلویم!

اما انگار یكباره خالی شوم از آن همه حرف نزده....

می گذرد....

لحظه ای....

دقیقه ای....

ساعتی...

بلند می شوم...میروم...آبی میزنم صورتم....واژه ها خیس ميشو ند...اشکهایم

ارام ارام برگونه هايم جاري مي شود...منحنی لبانم برعکس میشود...

و پر میشوم از تویی که نمیدانی از یک ساعت پیش تا به حال

چه ها که نشدی برای من...

میدانی؟ حسود شده ام....

حسودی میکنم...

به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ تو در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند

حسودی می کنم

به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند

به بهانه های کوچک

برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!

یا اینکه بفرمایید خانم، بقیه ی پولتان! ..

به همین چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنم

بهانه می گیرم

و هر روز و همیشه

اخم هایم می رود در هم

میدانی؟

روی همین گلیم

به همین سطرهای ساده هم که می رسم دست و دلم می لرزد خاتون چه رسد به تو ! عمری است تمام واژه واژه شعرم را ورق می زنم وبا تمام کتاب های وزین  سهراب سپهري می سنجم مبادا پایم را از گلیم خود درازتر کرده باشم من که شاعر نیستم لیلا که منتقدانه به چشم های من خیره می شوی حالا پس از عمری ... به اول همین سطر هایی که دست و دلم را می لرزانند رسیده ام به اول عشق ...! به اول تو ...! هر چه می خواهی چشم بچرخان و آیینه ها را ورانداز کن مگر چند ستاره تا صبح دیدارمان باقی مانده است لیلا باور کن ! روی همین گليم ساده هم می توان آسمانی ستاره و پولک چید با همین سطرهای ساده هم می شود شاعر شد !عاشق شد! کافی است چشم از این آیینه هایی که طاقچه بالا می گذارند ببندی و به چشم های عاشق من خیره شوی ! آن وقت تازه می فهمی عشق یعنی همین یعنی از هر چه هست و نیست چشم ببندی و عاشقانه دوستم داشته باشی