بنام انکه کلام را افرید تاعاشقانه بنویسم
تا عاشقانه نفس بکشم
تا عاشقانه زندگی کنم...
تا عاشقانه تورادوستت بدارم ...
بهانه عجبی ست
بهانه تو
چند صبا حی ست که یاد کودکی ام افتاده ام .دل مشغله های بازی های کودکانه حسرت ایستادن روی پای خود.ارزوی بستن بند کفش بی دست پدر ....
چه زود گذشت این همه خاطره ها
چه ساده فراموش کردم این همه بهانه را....
تا توامدی . با امدنت یک دنیا بهانه به سراغم امد
بهانه دیدنت حسرت بودنت...
یادم می اید. روزی را که کنج دیوار ساعتی انتظار تا شاید بیای وبگذری از نگاه هراسان عاشقم
چگونه امدی چگونه اسیرت شدم چگونه اواره ام کردی وچگونه رفتی ...
امدنت را نمی دانم. امارفتنت هنوز درباورم نیست!
تو امدی وندانستی با تو اغاز شد نبودنم . امدی ندانستم چگونه درچشمان تو گم شدم ...
انگارسالهاست که به بهانه توبه جستجوی خود رفتم...
تو امدی همسایه پروانه هاشدم ...
وتورفتیوهزاران بهانه بردل ماند وهزارحسرت نگفته وندیده وهزاران حرف نگفته...
های لیلا ...
دختر افسانه های بهاری کجای تا بشنوی این همه حرف وحدیث عاشقانه را...
می دانی؟! سالهاست که دل بهانه تورا میکند ارزوی لبخندت دیگر سرمشق تمام نوشته هایم شد. می دانی ؟ دیگر باور دارم در روزگار بی کسی دل گرفتی . رسم معمول وحسرت هرکارهرروز شده است ودل زمزمه های عاشقانه رابه باد یاد اوری می کند...
دیگر باور دارم نبودنت را یک واقعیت است ورفتنت خیال نیست حال روز غریبی دارم حال روز بی کسی . نمی دانم . یا دل من گرفته است یا هوا هوای عاشقی است ...
می دانم که در پس تمام حوادث عشق رویا نشته است عشق شعله می کشد وتورا در حسرت یک دیدار بر اتش می کشد .ودرغربت شکستن یک نگاهی تاشاید بیاید تا تورا به مهمانی چشمانش دعوت کند روز گاری عجیبی ست ...
می دانم که دیگر حوصله ای حرف هایم در تو نمانده ومی دانم که دیگر حتی از سرکنجکاوی هم سری به نوشته هایم نمی زنی ...
امابااین همه بازهم برایت می نویسم . پیشترها با نگاهت نقش می زدم نوشته هایم را ولی امروز مانده ام با یک دنیا حرف ناگفته...
هرچند باتو دیگر نه حکایتی است
نه پیوندی
صدایت هنوز یاداور روزهای خاطره است وشبنم
یادگاری شبهای مهتابی است خواب
نامت هنوز عاطفه ایست نوازشگر احساس
یادت منتی است . برسرخاطرات گذشته ام
نامت ارزانی دیگران
منت یادت را ازسرم مگیر
حرف اخر
لیلا ! نمی دانم چرا در طی این مدت هنوز منتظرت مانده ام تا شاید......
م. شیدا