ليلا : براي هميشه بدورد

گاهی دلخوریها انقدر عمیق می شوند که حتی من غرغرو هم ترجیح می دهم حرفی برای گفتن و شنیدن حتی نداشته باشم ..... روزهای زیادی می گذرد و شاید روزهای زیادی نیست .... برای من و تو دیروزها اما این همه روز خیلی بود .... حالا دیگر خیلی ... مفهومی ندارد ... برای تو و برای من شاید .... با این حال ... امروز را خواستم به تو بنویسم .... به تو از همان ناگهانی که شدی ... از همان ناگهان که بدون اینکه بازاری یا خریداری باشد دست به داد و ستد زدی .... کاش کمی گران تر مرا حراج می کردی .... اما انگار دروغ است که دوست هرچه قدیمی تر می شود .....

این روزها یک چراغ لیزر برداشته ای و هراز چند گاهی نورش را به چشمان من می اندازی و تا می آیم ببینمت رفته ای ... من می مانم و یک درد ..... که مثل خیلی از دردها آن را پذیرفته ام ... اما حتی در کتابهایمان نوشته بودند ... گیرنده ی درد تنها گیرنده ایست که عادت نمی کند ....

واقعا معنی پیامک هایت را نمی فهمم ...جدا نمی فهمم .... معنیشان این است که هنوز کمی ... تنها کمی جایم خالیست؟ یا مهر تاکیدی است بر همه ی روزهایی که گذشت.....

می دانم که بین من و اطرافیانم همیشه تفاوت زیادی وجود داشته .. نه از آن جهت که من برترم یا کمتر ... بلکه از آن جهت که هوش اجتماعی من اغلب پایین بوده در کنار یک خوش بینی که بازهم نشئت گرفته از همان سطح هوش است .... اما آنقدر پایین نبود که تا این حد گیج شوم .... داستان تو با من معمای تلخ و سختی بود .... و هنوز هست ... یک قلم موی بزرگ بزرگ برداشته ام و صورت مسئله ای را که از سه کلمه سخت دوستی من و تو تشکیل شده سیاه می کنم اما پاک نمی شود.. قلم موست دیگر.. رنگی را بر رنگی دیگر می ریزد و جای هیچ چیز را پاک نمی کند ....

این روزها روزهای بدی نیست ... خدا را شکر برای تو هم همین طور است .... مطمئنم و خوشحالم که برای تو روزهای بهتری است ....همه چیز  همانطور که می خواستی پیش رفته است... من هم مثل همیشه برای رسیدن تو کم نگذاشتم ... حضورم را در لحظه های تو به هیچ رساندم ... همانطور که پیدا و پنهان از ما می خواستید!

تنها انگار یک احساس وظیفه ..تکلیف ..چه می دانم همین چیزهایی که تو به علت هوش اجتماعی بالاترت بهتر از من می دانی ... هر از چند گاهی کلافه ات می کند ... واضح تر این است انجام این وظیفه ای که خود برای خودت تعریف کرده ای به شدت سخت است برایت .....  تو هیچ بدهی از نظر من به من نداری نازنین دیروز من ... هیچ وظیفه ای .... تنها می ماند همان بخش اجتماعی اش که حتم داشته باش من حافظ آن بخش هستم که به عهده ی من است .... وظیفه تو نسبت به من .. خوشبخت بودن است ... لطفا خیلی خوشبخت باش ....

با تمام واژه هایی که رفت ... به قول حافظ: هنوز هم گر سر صلح است باز آی کزان مقبول تر باشی که بودی

اگر نامهربان بوديم رفتيم


بي تو دلتنگم وباتو بي قرار


می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...