من از خدا همه ای بودنت را ارزو کردم

  گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم چه بگویم که غم از دل برود     چون    تو بیایی

    ليلا سلام ! باز همان ملال هميشگي تو به سراغم امده اين      بار فقط قطعه كو چك

برايت مي نويسم چون بغضم بيش ازاين امان نمي دهد

گفتند که عشق را به بهای از دست دادن معشوق بیاموز

گفتند عادت می شود این با تو بودن ها

تو نبودی و من چشم به راه آمدنت پناه بردم به سکوت و با یاد تو غرق جنون شدم

و چقدر منطقی گفتند که اگر باشی و اگر بیایی از اوج عشق به دوست داشتن می افتیم و شاید پایین تر از آن؛ چیزی شبیه وابستگی و علاقه ای سطحی!

اما چه می فهمید عقلی که کشته ی عشق نبود؟

چه می دانست از این نبودن ها دلی که هرگز دلتنگ نشد؟

چگونه می توانست بینا باشد چشمی که هرگز بر انتظار نگریسته بود؟

و من تنها پاسخم این بود که جدایی نیز عادت خواهد شد اگر عشقی نباشد ، مثل با تو بودن!

گفتم که تنها عشق در هم می شکند این حصار عادت را و اگر احساسی دستخوش رکود شود شایسته نیست که عشق بنامیمش

گفتم که نمی خواهم عادت کنم به این نبودن ها، به این ندیدن ها و نزیستن ها

و چشم بر آسمان عاجزانه فریاد برآوردم : "خدای من! مگذار که مرگ عادتم شود."

و خداوند درآن سکوت مملؤ از آرامشش با لبخندی که زیبایی اش تنها در دل می گنجد در دستانی که ملتمسانه بر آسمان آبی اش بلند بود نشانه و پاسخی از جنس یک شبدر گذاشت ... شبدر آرزویی با 4 پر !

شاید برای اینکه به یادبیاورم قدری عادت کرده ام به نبودنت،تاشاید این عادتهارا پس زنم و در دل آرزو کنم تورا

می اندیشم که اگر نبودی ، اگر نیامدی، تنها به خواست من بود، شاید هرگز اینچنین تمام وسعت قلبم را برای خواستنت با خود نداشتم

شاید عقل با تردید هایش دریغ کرده بود از من تمامی نیازم را

و خداوند به من آموخت که چگونه بی نیازم می کند اگر با تمام قلبم نیازمند شوم

شاید هرگز تورا اینچنین نخواسته بودم در تنهایی ام که نیامدی

عزیزکم! ببخش مرا به خاطر این همه کوتاهی

اینک باز هم هستی پس از این همه نبودن و باز محرومم از لمس دستانت در پس این فاصله ها

سال هاست که اشک هایم رادر گلو بسان بغض ساده و بی بهانه ی یک کودک نهفته ام و سال هاست که چشمانم در حسرت باریدن اند بر شانه ای که هیچ گاه سر بر آن آرام نگرفت مگر در رؤیای با تو بودنم

باز هم هستی

هستی اما شبیه نبودن هایت

پس کی می گشاید این عقده های نشکفته ام که پرا ست از حسرت زیستنت؟

می بینی؟

هستی و باز سرشارم از اشتیاق بوسه ای که هیچگاه بر لبانت ننشست و در آرزوی باریدن بغض فروخورده ای که هیچ گاه نشکست بر شانه هایی که بارها گفته بودی پناه تنهایی ام خواهند شد

و اما من، باز هم با توام در خیال مجنونم ... با توام در نبودنت و این نبودن ها را شبیه بودنت می زیم

بااین همه بگذار کمی چشم بگشایم مبادا که پای بیرون گذاشته باشم از مرز باریک میان جنون و حماقت

آری ، بگذار اینبار در رویای جنونم باور کنم که نیستی!

باور کنم که چیزی بیش از این می خواهم

باور کنم که عشق قناعت نمی شناسد

اینبار نیازمند چیزی بیش از این ها خواهم شد

من همه ی بودنت را آرزو کرده ام

خداوندا! مگر نه اینکه بی نیازی ام تنها در دستان تو می گنجد؟

می بینی؟ اینک این چشم ها سرشارند از نیاز عاشقی !

مگذار که بر جنون نبودنش عادت کنم !

مگذار.....

کاش که مرغ دست اموز  تو بودم...............؟

       من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه

عطر نفس های تو............................................................!

عطر نفس های تو.......

 

نامه ای دیگر برایت می نگارم لیلا

باز ازنودرد هارامی  شمارم    لیلا

باز تگرار همان نا گفته های روبرو

باز سوگندی که بیتو بی قرارم لیلا

نامه قبلی نمی دانم به تو رسید

باز کردی خواندی اش دیدی چه زارم لیلا

 

سایه نشین خیال ! نازنین لیلا سلام قشنگترین گلهای دنیا تقدیم به تو به خاطر قشنگترین لحظه ای دنیا برای من .زندگیم با عطر نفس های تو رنگ می گیرد وکاش امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن بود.پرچمدار سرنوشت من .مانده نباشی درست یک هفته از یک سا لگی عاشق شدنم برتو کذشت .برمن برخیا لت مبارک باد ! دراین مدت که تو در سفری من هر شب کبوتردلم را تا بیگران ها پرواز می دهم تا شاید برایم خبرازتوبیاورد هرروز وهرشب کنار پنجره ای سرد بی روح چشم به را ه کبوترم درغربت به خوش که می گذرد . نمیدانم شلوغی وغوغا ی شهر کابل به نازک خیا لی چون تو ساز گاری دارد یانه .......ازرا دور با قلب ما لا مال از مهر حضورت دامن دامن گل سلام تقدیم می کنم .دوری توازمن ومن از تو اگر هزاران عیب داشته باشد . دلتنگی یک خوبی دارد ان فرصتی است که فرا هم می اید تا انسان به علا قمند ی هایش فگر کند ودراین فا صله هاست که گاه ادمی می فهمند که چه قدر یک چیز را دوست دارد عمق دلتنگی ها حکایت شرین دلبستکی های پایدار ادمی است .دراین مدت گه تورا ند ید م هر شب خوابت را می بینم روشن چون بیداری ! اما از همه روشنتر دی شبب خواب تورا دیدم که امده ای با همان رو سری خا کی همیشه گی ات با همان دامن دریای رنگ گیسوانت افشان درماه ستاره بود گلهای پراهنت را فوج پروانه ها می بویند درخواب دیدم که باران گرفت اسمان تنها برای تو می بارید .ریزش باران گونه هایت را شداب میگرد درخواب دیدم که رمه اهوان درچمن زار نگاهت علف شیدای  می چرید .دردستانت سبد ی از انار وسیب .درخواب دیدم که بغض باد بادک تر کید واشک های زیبای کود کی در چشم خاطره ها حلقه زد .من در خواب از تو پرسیدم عشق ارزان در کجا پیدا می شود .محبت پاو چند است ! در خواب دیدم وقتی که با گلها تکلم می کردی گلها خود را برادر بلبل می دانست وبلبل خودرا غلام گل می خواند .درخواب دیدم که در دشتی پراز گل می ای دشتی پرازخنده دیدار مهربانی بود هیچ کس گرسنگی عشق را ند اشت محبت را کدای نمی کرد .درخواب دید م که در لب پنجره از نور نشته ای عشق را نقاشی می کنی وبه زندگی اب مانده گاری می دهی درخواب دیدم دست هایت تاریک گریه اورند چشم هایت مثل کودکانی که سوزش زخم را پوف می کنند

لیلا زندگی طغیانی است بر تمام در های بسته وعشق بارور ترین میوه زندگی است .روان سهراب سپهری شاد که گفت <زندگی رسم خوشایندی است زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من تو برود>اری زندگی چیزی نیست جز لبخند ها وخاطره ها زندگی تجربه زنده پروانه هاست زندگی یعنی حساب عشق.هندسه زیبای .رسم چهره یار نقاشی نگاه دوست وانشای احساس را نوشتن است .حالا تو بگو لیلا ؟به نظر تو کدام ائینه سرمه انگیزتر است حالا به خیال تو کدام خاطره را به خواب ببرم حالا ار دولت پریشانی توکدام سلسله جنون را انتخاب کنم حالا به حال وضع فراق تو که نیستی گریه ام می گیرد نیستی به اندازه تمام دلواپسی های بغض الودم فراق تو بوی خاکی را می دهد که بر سینه عا شق دل سوخته ات می ریزد .فراق تو مثل فانوسی است که در توطئه باد در تشویش خاموشی است .فراق تو مثل بدهکاری عظمی است که ان را باید به قیمت جان کندن پرداخت کرد.

فراق تو مثل طعنه است که زمانه به دلداده تو میزند فراق تو مثل اشیانه دل عاشق است که دران کبوتر تنهای تخم گذاری غم میکند .راستی یادت هست روزی را کهامده بودی به خاطر کاری بدون اینکه به من بگوی که به سفر می روی خدا حا فظی کردی .دست کودک بیمار .دلم را گرفته بود در سنگستان سرگردانی قدم می زدم روزی که برای اولین بار گرد وغبار پریشانی در چهره ام نشست ومن در بلا تکلفی محض شعر گفتم ...

مسافر می شود لیلا مرا گم می کند این بار     خیا ل کشتنم را بار چندم می کند این بار

در سرگردانی صرف داستان فاقت را نویشتم روزی که تقویم ها از به یاد اوردنش ورق ورق می شود .خاطره ها از سوزنا کی اش اتش می گیرد .روزی که مجبور شدم قلبم را به اندوه اجاره بدهم .روزی که لب های تودر غنچه ها وزیدن گرفت هرجا قدم می زدی بنفشها به یاد تو بود .بهار با تمام عطر هایش تورا ترنم میکرد .این دلداده شیدا تو تبرکا جای پای خیالت را بوسد این شیدای دل سوخته دلش می خواهد یک سیخ کباب محبت توشود .لیلا من نمی د انم چقدر این دوری ها خوبند .فقط به شرط انکه خیلی طولا نی نباشد .دوری خوب است فقط وقتی که به نزدیک شدن ودیدن تمام شود .لیلا وقتی نام تورا می برم احساس می کنم ناز افرین ترین موﮊه های جهان را اراده کرده ام اما افسوس که من نمی توانم همه شفتگی ام را بیان کنم واﮊه هادر هنگام نوشتن گم می شود گلمات در من مذاب می شود افسوس که نامه نمیتواند قا فله طولا نی گلایه را به سر منزل مقصود برساند .لیلا این یکصد پنجا ه ششمین نامه ایست که برایت می نویسم .ارزوهایم باتو شروع شد وبه تو هم ختم می شود اما نا مه هایم برای تو شروع شد و.......اگر روزی بدستت رسید بخوان انقدر بخوان که در های نهفته وپریشان در این نامه ها با زبان دلت هما هنگ شود . باز هم اگر قبول خاطرت نشد بر من به بخش که از این بهتر نتوا نستم اگر حوس کردی جواب نامه ام را بدهی سلامش را با زیبای مخلوط کن واشک را با خاطره ممزوج بساز وائینه را در شعا ع لبخند بگذار تا مهربانی بدرخشد .لیلا یادت باشد روی نامه ام مهر برگشت نز نی یادم هست نبضی که بی یاد تو بزند معنای زندگی را نمی فهمد .اگر کدام سفارشی نیست شب به خیر خوابت در سفرخوش رویا هایت شرین .دیر نکنی زود برگرد ...لیلا خدا حا فظی نمی کنم چرا که تو خود حضور مدامی

وبا انهم خد ا نگهدار ..دوختر شکوفه های معطر حس شگفت گل سرخ ....لیلا.

شید ا تر از دیروز  ......م .شید ا

سا لهاست که رفته ای و مرا با خود برده ای

  • .     دل تنگ که می شود در سرایش این قلب  محجوب ..... من درتمنای کدامین چشمه ازچشمان        ابی ات به دشت دلواپسی هایم خیره بمانم . لیلا ...در رهگذر دست های تو از حاشیه ممتد تنم           حس دلپذیر در نوردیدن روحت میان داغی نفس های که هنوز نمرده اند مرا در جنونی          پرعطش می کشاند . دست در دست تو .برای من بودنم اوازی از حنجره ات می خوانم گوش        سپرده ای به تپش قلبی که در زیر سنگنی دل نشین نگا هت . نا . ندارد ........  
  • .     برای برخیزاند نی قلبی که دست های محصورش کرده اند .من در تمنای کدامین لبخند تو بود       که سوختم . 
  • .     تو انگار سالها ست که رفته ای ...برمی خیزم ودر نبود تو شانه به شانه ای هر چه بی توست پا      های خسته ام را وا میدارم . نه نای رفتن است ونه نای رفتن . چقدر سا لها ست که من مانده ام      از نبودنت ...خداوند گاری که در عشق مخلوقش چینین در افتاده است .... گل تو میان انگشتانم      .رنگ چشمهایت میان نزدیک ترین پیاله لب می رسانم به ابی ترین چشمت . ..چشمت خیس         می شود از بوسه هایم می نشینم به تما شای تنی که نبود . نگا هم کن لیلا چه گونه فرسوده ام       میان این سنگستان جا ماند این دیار با هر ان چه ازمن تو جاماند بود .نه قلبی که عاشق به    شود         نه دلی که به تپد .... ویا نه دلی که عاشق بشود ویا نه قلبی که به تپد ن گوش کند ...اه کوتای        میان نوازش هایت وتن ازردگی وچشم های کشییده در پهنه سرد اسمان....   
  • .     چشم هایم را می بندم میان نوازش سرسام اور ...اوازی که در گوش هایم می رود ومی             اید ...صورتت روی صورتم خم می شود دستم را می گذاری روی صور تت ..... می گوی ارام    دها نت راباز کن ...نمی کنم ....دست می اندازم دور گردنت نگاهم می کنی ...غرق می شوم در    امواج چشمهایت ...پاهایم کرخت شده اند سرم را بلند می کنم ...حرکت که می کنم صورتی          کنارم خم می شود سمت من چشم های در شت وابی رنگ ...صدایت می اید  
  • .     ارام می گوی . شید ا. جان می گیرم پرواز می کنم اب می شوم ...سرخ که می شوم نمی بیند ویا     می بیند ولبخند می زند .؟ بر می گردم به درخت ها ی قریه وکوه چو گانی نگا می کنم ...می      گویم امروز هوا چقدر گرم است ....
  •                             دستم را می گیری میان دستانت.می گوی تب داری.برمی گردم کسی مرا    تکان    می دهد .نما زت   قضا نشود ...  

انقلاب به پا می کنم................................

تورا فرا می خوانم

 ازشرق وغرب

ازشمال وجنوب

 انقلاب می کنم

نا م تو بلند

 فریاد خواهم کرد

  لیلا

 ◊

 

 سلام لیلا

 نقطه سر سطر

 زند گی خوب است

اگر چه در بن بست

اگر چه با دل پر خو ن

همین گه دل در نگا ه بسته ام

زیبا ست

 تمام نقطه سر سطر

 نقطه چین .. یعنی

چشین یعنی

 چشما نم غبار شد

 باد با خود به شهر خاطره برد

 

 

 

راد یو ها اعلان کرده اند

مو هایم را شانه

                                                    می کنم

                                                   لباس ها یم را

                                                   اتو کشیده به پوشم

                                                     وبخوابم

                                                    صبح راد یو ها اعلا ن کردند

                                                   امشب تو به خو ابم

                                                    می ای

لعنت بر کسی که سفر را افرید

                                         برای امد نت

                                        دسته گلی دارم

                                       برای رفتند قطر ه اشکی

                                        چه با شکوه فرا

                                        می رسی

                                         چه بی قرار سفر

                                         می کنی

       دل تنگ که می شود در سرایش این قلب  محجوب ..... من درتمنای کدامین چشمه ازچشمان        ابی ات به دشت دلواپسی هایم خیره بمانم . لیلا ...در رهگذر دست های تو از حاشیه ممتد تنم           حس دلپذیر در نوردیدن روحت میان داغی نفس های که هنوز نمرده اند مرا در جنونی          پرعطش می کشاند . دست در دست تو .برای من بودنم اوازی از حنجره ات می خوانم گوش       سپرده ای به تپش قلبی که در زیر سنگنی دل نشین نگا هت . نا . ندارد ........  

     برای برخیزاند نی قلبی که دست های محصورش کرده اند .من در تمنای کدامین لبخند تو بود       که سوختم . 

    تو انگار سالها ست که رفته ای ...برمی خیزم ودر نبود تو شانه به شانه ای هر چه بی توست پا      های خسته ام را وا میدارم . نه نای رفتن است ونه نای رفتن . چقدر سا لها ست که من مانده ام      از نبودنت ...خداوند گاری که در عشق مخلوقش چینین در افتاده است .... گل تو میان انگشتانم      .رنگ چشمهایت میان نزدیک ترین پیاله لب می رسانم به ابی ترین چشمت . ..چشمت خیس         می شود از بوسه هایم می نشینم به تما شای تنی که نبود . نگا هم کن لیلا چه گونه فرسوده ام     میان این سنگستان جا ماند این دیار با هر ان چه ازمن تو جاماند بود .نه قلبی که عاشق به شود     نه دلی که به تپد .... ویا نه دلی که عاشق بشود ویا نه قلبی که به تپد ن گوش کند ...اه کوتای        میان نوازش هایت وتن ازردگی وچشم های کشییده در پهنه سرد اسمان....   

    چشم هایم را می بندم میان نوازش سرسام اور ...اوازی که در گوش هایم می رود ومی             اید ...صورتت روی صورتم خم می شود دستم را می گذاری روی صور تت ..... می گوی ارام    دها نت راباز کن ...نمی کنم ....دست می اندازم دور گردنت نگاهم می کنی ...غرق می شوم در    امواج چشمهایت ...پاهایم کرخت شده اند سرم را بلند می کنم ...حرکت که می کنم صورتی          کنارم خم می شود سمت من چشم های در شت وابی رنگ ...صدایت می اید  

   ارام می گوی . شید ا. جان می گیرم پرواز می کنم اب می شوم ...سرخ که می شوم نمی بیند ویا     می بیند ولبخند می زند .؟ بر می گردم به درخت ها ی قریه وکوه چو گانی نگا می کنم ...می      گویم امروز هوا چقدر گرم است ....

  دستم را می گیری میان دستانت.می گوی تب داری.برمی گردم کسی مرا تکان می دهد .نما زت   قضا نشود ...  

فرا مو ش شده .......

 

 

           صفحات مربود به مرا

           پاک کن

           ویا  پاره پاره

           کن

          این بهترین را

           برای فرامو ش کردن

          فرامو ش شد ه ای چون من...

          اخر من...

درتمام لغت نامه ها سفر کردم

                      توچرا این قد رزیبا شد های امروز

                      چرا چشمهای تو مرا به چرای سرمه دعوت میکند

                      دست کدام هنرمندی تمام تورا نقا شی کرد

                      من صحرا تنهای ام

                      تنهای در من قد م می زند

                     تو می ای از دامنت ستاره می ریزد

                     نگا ه من همه خلاصه رنج

                      نگا ه من بغض دریا ست

                      نگاه من از چشم ها ی تو

                       به دنیا امده است

 

                    ♦

 

                       مرا صدا کن

                       وقتی میخواهم ترا در میان کوهستان صدا کنم

                       ترا صدا کن

                       به خاطر قوانین عا شقانه جهان

                       صدایم کن

                      تا شبیه افتاب شوم

                      صدای تو عشق لبخند است

                      صدایم کن

                      تا از گیا هان عبور کنم

                       صدایم کن  ا ه ای ناجی ترانه های جا ویدان

                     صدایت نازکتر ازدل پروانه ها ست

                     لب هایت د ر تخیل من می جنبند

 

                    ♦

 

                    در تمام لغت نامه ها سفر کردم

                    یک واﮋه زیبا می خواهم

                    تا اینکه شنیدم

                   تما م واﮋه ها

                   هم گام

                   هم صدا

                    می گویند

                              لیلا

                 ♦

 

                       لیلا لیلا لیلا

                       من از بلور عطر اگین نگاهت

                       با تو سخن می گویم

                       از فردا های نیامده

ا                      زلحظه های که در مه مهربان عا شقی گم شد

                        حا لا تو با درخت

                        ریشه سوخته ای که به با غش بر گرد د

                        چه می توان گفت

 

              ♦

               خوش به دوستان به حال ....

              بار عمت رابرشانه های کوه بگذاری کمرش خم می شود وحیرت می                کنم         ازخود م که خدا چه تحملی داده به من راستی روز گار                 خوش که می گذرد خبری ازما نمی گیری ...مهم است نه

وگرنه اواره ومجنون صد صحرا مثل من که سراغ گرفتن ندارد ازچه کسی سرا غم را بگیری چه نشانی های بد هی ؟ اقا خانم برادر .... م شید ای مرا ندیدی

خوش به حا لت وخوش به حا ل ان دوستان ویا چه می دانم دوستان جدید ت خدا کند که لا یقت با شند کا ش قد رت را بدانند گاش که می شد به انها می گفتم که چه قدر ما هی چقدر نازی  چقدر زلالی چقد ر جا نا نی نه تعریف نیست این تکلیف است این حقی است که تو به گردنم داری اگر نگویم بی انصافی گرده ام اگر نگویم به وظیفه ام عمل نگرده ام بگذار همه بد انند که با چه کسی طر فند تودریای به چشمانت سوگند قطع نگن بندبند وجودم به سلام می کند کسی کهاز روز اول مشق زندگی می گرد دیوانه توبود دیوانه توشد ودیوانه توماند وبا انکه می دانم که هیج در اینجا معنا ی دیوانه شدن را نمی داند ...ان هم حتا تو ................... همین لیلا

 

کابل تورا بیشتر از ما دوست داشت

     

           وقتی بهار امده بود    

           تورفته بودی

           این را

          از ترانه های پس از تو

          فهمیدم

          کابل تورا

         بیشتر از ما دوست داشت

         این را

        ازنیا مد نت

         دانستم....

چه احسا س خوبیست شاد مانی تو..........

همه حد س میزنند که نامه برای تو می نویسم می گویند شیدا چقد رعین هم می نویسی .؟ لحنی لهجه ای دلیلی لا اقل عوض کن .بگذار ندا نند ....برای عوض لحن ورنگ چشم وبغضی شعر واشک های که مثل مه روی نامه می غلطند باید معشوق را عوض کرد ...دلم می خواهد قسمی که به گوش تمام شان برسد فریاد بزنم اورا نه عوض می کنم ونه عوض می شود .پس داستان هم چنان ادامه دارند.....وحالا دلم برای خودم برای همه نجوا هایم تنگ شده است حالا فقط دوست دارم بعضی وقت ها اگر خلوتی باشد اگر رمقی مانده باشد بنشینم همین رقم خیالم را رها کنم که دامن تورا بگیرد مگربا خود ت به اسمانم ببری ...مگر بخت هم صحبتی باتو بصیبم شود میدانی که فراوانی خوابت را می بینم .......... اما حکایت من خیلی کهنه تر ازاین هاست خودت میدانی که این روزها اشفته ام میدانی که چگونه اواره شدم ...امروز داشتم صدایت گوش میدادم دلم پرکشید برای دیدنت ..چراغ خانه روشن بود صدای خنده هایت می امد ...چه احساس خوبیست شاد مانی تو..........

صدای تورا لا به لای حنجره <شجریان >می شنوم با زخمهای حنجره اش که درگلنار گل می کند .صدای نفس هایت را میان تک تک نت های معروفی حس میکنم وقتی برای نواختن الهه ناز گلا یه هارا نوازش می دهد .صدایت را میان وزشباد می بینم وصدای ها یده همچو نسیم جاری می شود برگیسویت .<وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتا نی چه قدر سخته خدایا چه قدر سخته خدایا > تورا میان صدای گرم < امرجان صبوری > جستجو میکنم وقتی که می خواند < نه ان سایه ی سردی که گل شبنم بیگیرد نه ان اعوش گرمی که ادم دم بیگیرد >

ان وقت موسقی پنهان از میان ابر ها فواره می زند بلند ترین اسمان هم گام با دل من صدای علی رضا افتخاری است <دوست دارم که دستهای تورا داشته باشم ..تاتما م خوبی های تورا داشته باشم ..................>توباور کن لیلا این روزها دلم برای تو پر میزند .؟ درستش این است که پرپر می زند فردا شاید روزی دیگری باشد اما یقین دارم اگر تو باشی بهار پشت پیرا هنت اجازه امدن پائیز را در هیچ فردای نخواهد داد..........همین

 

 

لیلا

     لیلا                                                                                                      

        با لا بیا ئ

              سبز می شوم

                 میان رگهایت

                   ببین چقد ر سرخ شده ای

                      تازه دارم شکفته 

                        می شو م


                                         لیلا          

                                    بید ار می شوم

                             تمام نیلی را روشن کرده ای

                                    مشتی لبخند

                                       می پا شی

                                       به صورتم

                                     شعری برای تو

                                     پر می کشد از لبانم

                                      وپروا نه می شوم

                                   برشانه ات می نشیند

                                         انگاه روزم

                                          اغاز می شود

                               با چشم هایت که غرق شبنمند

 

وقتی که بهار امد تو رفته بودی ، این را از ترانه های پس از تو فهمیدم

  

نامه هایی که به دستت نرسید

♦ م. شیدا

نفرین به زندگی که تو ماهی و من آدمم            نفرین به من که  پیش فراوانیت کمم

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست، دیوانه کسی که معشوق را در مجاورت آغوش دیگری ببیند و باز برایش بنویسد. سللمی که در این نامه برایت می نویسم طعم و رنگش فرق دارد. اگر لا به لای حرفهایم طعم  خوشی را حس کردی، بدان که ناخواسته ازدست قلم در رفته است برایم از تو خبر آورد! نه که غریب نوازی کرده ای و حالم را پرسیده ای و دیوانه ام خوانده ای. مگر آفتاب از کدام سو برآمد که یادم کردی؟ لیلا! از تو گله ای نیست. به  جای گله از تو گلایه ها را نوازش می دهم و خوب می دانم در نگاه آنانی که پرواز رانمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.

کسی که از روز اول مشق زندگی می کرد دیوانه تو بود دیوانه تو شد دیوانه تو ماند و باآنکه می دانم که هیچ کس در اینجا معنای دیوانه شدن را نمی دانند ... حتی تو ....

من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتا اگر عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل به قول تو "دیوانه" از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرئت می گویم خیلی صمیمانه تر از دوست داشتن تو دوستت دارم، امانه مثل قدیم...!

من همیشه تاریخ و تقویم را گم می کنم و فاصه زمانی هرگز خوب به یادم نمی ماند. همین است که نمی توانم دقیقا برایت بگویم چقدر می گذرد که به زنجیر جنون تو گرفتار شده ام. چقدر می گذرد که آوراه ام  کرده ای. فرقی هم نمی کند هر چیزی را دلیلی هست و در این اسارت نیز علتی بود که تو یک روز خواهی دانست. دیوانه تو مجنون است.

امشب بیدارم و بیدار می نشینم تا انتظار پشیمانی بیافریند. مدتهاست که شبهای اندوه بار من از تصویر پروانه خالیست. از آن زمانی که دل به خیال تو سپرده ام نگاهت مرا مصلوب می کند و در این مدت هرگز مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت به دست نیامد. واژه ها در من مذاب شدند دراین سرمای زندگی سوز واژه ها را در وجود من بستند.

من عمریست تشنگی گفت را به شهر چشمانت آورده ام ماهاست که دفتر روزگارم به نام تو ورق می خورد سر سیر ترین واژه نام تو بود شاداب ترین لحظه لحظه ای بود که با یاد تو به آرامش می رسیدم. حالا که دلت را سبک کرده ای از هوای من چرا از تو نگویم؟ چرا اشکهایم را نسرایم وقتی که همه دریاهای اندوه در قلب من جریان دارد چرا یک قطره پر هیاهو نباشم. چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم. چه روزها که به یاد تو باسنگ چوب درخت درد دل کردم  آنقدر منتظرت ماندم تا تو از سفر برگردی چه قدر در حسرت لحظه ای ماندم که تو آرام تر از خواب درختان به سراغ من بیایی چقدر درحسرت لحظه ای ماند تو  بیایی تا من با شکوفه های سیب برایت تابلوی ازنقاشی بکشم و می خواستم تمام بغضهایم بر شانه های تو آب شود. چقدر دلم برایت تنگ می شد نه هر شب نه هر روز بلکه هر لحظه این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند. اگر شب تو را ننوشتم دل آبی خود کارم برایت تنگ می شد. باز می پرسم لیلا با آنکه دلت را سبک کرده ای از هوای من اگر را تو ننویسم جواب کلمات پر شوری که میخواهند به دیدارت بیایند چه بدهم. لیلا میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه فاصله است کسانی هستند که ما به ایشان و ایشان به ما سلام می گویند با ما گرد یک سفره می نشیند چای می خورند می گویند می خندند شما را به تو و تو را به هیچ بدل می کند تا بنای تو را فرورریزد آنها میخواهند که تلقین کنند که صمیمیت باشد اما حقیقت نه...!

اما این منم که تو را نگین می سازم میان حلقه خاطره های گذشته ام. خودم را می فروشم تا برای روز تولدت شاخه گلی بیاورم. در دفتر یادبودت خواهم نوشت "هرگز از یاد نخواهم برد" از یادت نرود لیلا! که این گونه شناساییها و آشناییها بیشتر از عداوت و دوشمنی آدمی را خاک می کند. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن رابه آزمایش گذاشت یا زیر هم نوشت. عشق معامله نیست اگر قیمت مناسب بود بدهی. تو باور کن هر آشنایی تازه اندوه تازه است و هر سلام سر آغاز دردناک یک خدا حافظی است. تو یک روز خواهی دانست که باغ یک عمر تنهایی بی تو را چگونه آبیاری کرده ام. دستمالهای مرطوب تسکین دهنده  دردهای بزرگ نیستند. تو بگو لیلا! اگر من تو را داشتم به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد اگر تو مال من بودی چه چیزی جز آرامش می ماند. لیلا! تو بپرس یک سؤال بپرس تا من با یک دنیا غزل با یک آسمان مثنوی بگویم چقدر با یک واژه طوفان به پا می کنی و با واژه دیگر آفتاب می کاری. باران هم عضو ثابت دیوانگی های م. شیدایت است. اهل تمنا نبودم و نیستم. لیلا! محض رضای خدا یک بار به سبک آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هرکس که باشند عزا می گیرند با حرص پاسخ نامه ام را بنویس. ببینم دنیای بی رؤیای بی فردا دست کیست؟ حرف آخر لیلا! تو مرا از من جدا کردی تو مرا از روئیدن بازداشتی تو هرگز نخواهی دانست که من در امتداد این دلدادگی چگونه باطل شدم؟ حالا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغش باز می گردد چه می توانم گفت؟