وقتی که بهار امد تو رفته بودی ، این را از ترانه های پس از تو فهمیدم
نامه هایی که به دستت نرسید
♦ م. شیدا
نفرین به زندگی که تو ماهی و من آدمم نفرین به من که پیش فراوانیت کمم
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست، دیوانه کسی که معشوق را در مجاورت آغوش دیگری ببیند و باز برایش بنویسد. سللمی که در این نامه برایت می نویسم طعم و رنگش فرق دارد. اگر لا به لای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی، بدان که ناخواسته ازدست قلم در رفته است برایم از تو خبر آورد! نه که غریب نوازی کرده ای و حالم را پرسیده ای و دیوانه ام خوانده ای. مگر آفتاب از کدام سو برآمد که یادم کردی؟ لیلا! از تو گله ای نیست. به جای گله از تو گلایه ها را نوازش می دهم و خوب می دانم در نگاه آنانی که پرواز رانمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.
کسی که از روز اول مشق زندگی می کرد دیوانه تو بود دیوانه تو شد دیوانه تو ماند و باآنکه می دانم که هیچ کس در اینجا معنای دیوانه شدن را نمی دانند ... حتی تو ....
من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتا اگر عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل به قول تو "دیوانه" از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرئت می گویم خیلی صمیمانه تر از دوست داشتن تو دوستت دارم، امانه مثل قدیم...!
من همیشه تاریخ و تقویم را گم می کنم و فاصه زمانی هرگز خوب به یادم نمی ماند. همین است که نمی توانم دقیقا برایت بگویم چقدر می گذرد که به زنجیر جنون تو گرفتار شده ام. چقدر می گذرد که آوراه ام کرده ای. فرقی هم نمی کند هر چیزی را دلیلی هست و در این اسارت نیز علتی بود که تو یک روز خواهی دانست. دیوانه تو مجنون است.
امشب بیدارم و بیدار می نشینم تا انتظار پشیمانی بیافریند. مدتهاست که شبهای اندوه بار من از تصویر پروانه خالیست. از آن زمانی که دل به خیال تو سپرده ام نگاهت مرا مصلوب می کند و در این مدت هرگز مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت به دست نیامد. واژه ها در من مذاب شدند دراین سرمای زندگی سوز واژه ها را در وجود من بستند.
من عمریست تشنگی گفت را به شهر چشمانت آورده ام ماهاست که دفتر روزگارم به نام تو ورق می خورد سر سیر ترین واژه نام تو بود شاداب ترین لحظه لحظه ای بود که با یاد تو به آرامش می رسیدم. حالا که دلت را سبک کرده ای از هوای من چرا از تو نگویم؟ چرا اشکهایم را نسرایم وقتی که همه دریاهای اندوه در قلب من جریان دارد چرا یک قطره پر هیاهو نباشم. چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم. چه روزها که به یاد تو باسنگ چوب درخت درد دل کردم آنقدر منتظرت ماندم تا تو از سفر برگردی چه قدر در حسرت لحظه ای ماندم که تو آرام تر از خواب درختان به سراغ من بیایی چقدر درحسرت لحظه ای ماند تو بیایی تا من با شکوفه های سیب برایت تابلوی ازنقاشی بکشم و می خواستم تمام بغضهایم بر شانه های تو آب شود. چقدر دلم برایت تنگ می شد نه هر شب نه هر روز بلکه هر لحظه این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند. اگر شب تو را ننوشتم دل آبی خود کارم برایت تنگ می شد. باز می پرسم لیلا با آنکه دلت را سبک کرده ای از هوای من اگر را تو ننویسم جواب کلمات پر شوری که میخواهند به دیدارت بیایند چه بدهم. لیلا میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه فاصله است کسانی هستند که ما به ایشان و ایشان به ما سلام می گویند با ما گرد یک سفره می نشیند چای می خورند می گویند می خندند شما را به تو و تو را به هیچ بدل می کند تا بنای تو را فرورریزد آنها میخواهند که تلقین کنند که صمیمیت باشد اما حقیقت نه...!
اما این منم که تو را نگین می سازم میان حلقه خاطره های گذشته ام. خودم را می فروشم تا برای روز تولدت شاخه گلی بیاورم. در دفتر یادبودت خواهم نوشت "هرگز از یاد نخواهم برد" از یادت نرود لیلا! که این گونه شناساییها و آشناییها بیشتر از عداوت و دوشمنی آدمی را خاک می کند. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن رابه آزمایش گذاشت یا زیر هم نوشت. عشق معامله نیست اگر قیمت مناسب بود بدهی. تو باور کن هر آشنایی تازه اندوه تازه است و هر سلام سر آغاز دردناک یک خدا حافظی است. تو یک روز خواهی دانست که باغ یک عمر تنهایی بی تو را چگونه آبیاری کرده ام. دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. تو بگو لیلا! اگر من تو را داشتم به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد اگر تو مال من بودی چه چیزی جز آرامش می ماند. لیلا! تو بپرس یک سؤال بپرس تا من با یک دنیا غزل با یک آسمان مثنوی بگویم چقدر با یک واژه طوفان به پا می کنی و با واژه دیگر آفتاب می کاری. باران هم عضو ثابت دیوانگی های م. شیدایت است. اهل تمنا نبودم و نیستم. لیلا! محض رضای خدا یک بار به سبک آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هرکس که باشند عزا می گیرند با حرص پاسخ نامه ام را بنویس. ببینم دنیای بی رؤیای بی فردا دست کیست؟ حرف آخر لیلا! تو مرا از من جدا کردی تو مرا از روئیدن بازداشتی تو هرگز نخواهی دانست که من در امتداد این دلدادگی چگونه باطل شدم؟ حالا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغش باز می گردد چه می توانم گفت؟