شرقی ترین دختر دنیا سلام!

روزگارخوش که گذرد!

وقتی توبه سلامتی، ماراغمی نیست . دارم بعد ازمدتی برایت نامه می نویسم .نیلی باتمام بی مدارا، داریش ، وقتی تداعی کننده نام ویاد تومیشود،برایم زیبامیشود، مدتی چند روزاست مسافرم، روزگارما همیشه درسفر گذشت، چه فرقی می کند که مسافریادتوباشم یااواره دیارغربت، ولی حسرت من، مدام است، که نشد عابدو معتکف چشم سخن گوی تو شوم ،به قولی مردمان شمالی مسافر شهرمولا علی ام، حالاکه این نامه رابرایت می نویسم درگوشه اتاقی به وسعت دلتنگی ام نشته ام، یاران همراهم هریکی به خواب نازرفته اند، وپنکه سقفی، ارام ارام دفترنامه هایم به رقص دراورده است.دیروز دم دمای غروب خواستم تنها درهیاهوی شهر گم شوم. درصحن روضه سخی قدم می زدم وارزو می کردم که توهم می بودی دست دردست هم ،درحالی که یادت در درونم اوج میگرفت ، فوجی کبوتران سفید بالای سرم اسمان رازیربال گرفته بود . فالگیری به خطوط کف دستم اشاره کردگفت: خواب هایت راتنها به مرغان بازمانده ازیاران تعریف کن، دیشب درخواب کبوتری نامه ی ازتوبه من اورد.واژه ای دران چشمک می زد< دوستت دارم > من ازشوق های های گریستم،حق حق گریه ام خواب همرهانم را اشفت کسی ازان جمع گفت این چه وقت گریستن است ، بین خومان باشد ازوقتی که نام عزیزت را درجیب پیراهنم گذاشته ام قلبم ارام گرفته است..!