شهر زاد قصه گوی لیلا ی من........
..
هراسان
درایستگا ه به انتظار ایستاده ام
می ترسم بعد ازاین همه روز ماه
چگو نه با تو روبرو شوم
اما بلند کوجی که از دور می اید
بدون هیچ توقفی
به را ه خود ا د مه می دهد ........... لیلا سلام! سفر خوش که می گذرد خبر ی ازما نمی گیری مهم است نه..!!
می خواهی بروی این راه این هم تو. بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب الوده را .تنها بدرقه ات خواهد یک جفت چشم . من خودم را جا می گذارم .تا هیچ کس نفهمد بازهم به سفررفته ای می خواهم ا زکنار همین پنجره با توحرف بزنم همین حا لا همین حالای که سکوت تنها صدای است که میشنوم .چند سا لی است که با حدود این صدا اشنا شدم .می دانی ا ین خودما نند سفری است که انتهای خوشا یندی با سوغا تهای گرانبهای دارد.میدانم بسیار سخت است برای من بیشتر.حالا تو هرچه می خواهی بگو .لیلا!
کا ش می شد مهربا نی را لحظه ای درکنارت بو می کردم .می دانم که تو ازگذ رگاه بهار امده ای . درانتهای جاده نگاهم می دوی .نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده ولی بغض سنگین را گلویم را گرفته .گوه غمها بردلم سنگینی میکند
در کنارم نیستی ارام باور می کنم چشمها ی خیس خود را....
با اینکه ساعتی ازشنیدن ا ن صدای گرم ومخملی ات نگذشته است دلم ارام قرارندارد.می دانی امشب نیلی هم نخوابیده است این را می دانم شاید شبها به خواب نمی روند.ازامشب می خواهم صدای سکوت را بشنوم تا روزی که دوباره تنها وتنها صدای تومیان نت مغزم بازی کنند....
چقدر سردم شده است .چقدرراه نرفته برای من باقی مانده است .چقدراین نوای صدایت زیبا بود ای من به فدای ان .
م.شیدا ! گفتن ها یت دلم درتب تا ب عجیبی است .باز امشب چشمم می سوزد ولی هیچ دستمالی نمی تواند چشمم را نوازش دهد . می شنوی لیلا ! با تو هستم با تو که از خودت هم خسته تری ....
هنوز بغض ساده ای گلویم را می فشارد وهنوز راهی میان خیسم پیدا نکرده ای برای سبگ شدنم .ها ی گجای لیلای من
این همه سفر رفتن ایا راهی برای ما ند ن نیست .این را می دانم که تنها سکو تهایمان ما را به غربت چشم ها برده است
با تو ام لیلا ! نخستین ترانه را زمزمه کن ما هردو از یک قبیله ایم از جای که متعلق به هیچ کس نیست ..!
از جاده های تنهای باز هم پا به روی بیداریم گذاشته ای . ان قدر فرا وانی خوابت را دیده ام .ان قدرزیاد با سایه ات راه رفته ام حرف زده ام ان قدر خیا لت را دوست داشته ام . ان قدرزیاد تشنه یک جرعه لبخند ت بوده ام که دیگر چیزی از خودت برایم با قی نما ند....
بعد ازتو
مثل فتیله این چراغ وشعله کبریت
به پای قصه ها ی تو سوختم
شهر زاد قصه گوی لیلا ی من
بیا کنار خواب ها یم دو با ره قصه بگو
ظرف ها را شسته ام
این چا ی بر را گذاشته ام رو ی گا ز
امروز پنجشنبه است
د ه همین روزیست
که به کا بل رفته ای
حرف اخر :
تما م اسما ن من خلا صه در چشما ن توست مرا قب شا ن با ش..!